چون می دانستی آنقدر پای خداحافظی ات التماس می کنم که اشکهایم دامن دلت را بگیرد...
نگفتی خداحافظ
چون می دانستی اگر از رفتنت،با خبر باشم خودم را به آب وآتش می زنم تا ورق برگردد
نگفتی خداحافظ
چون میدانستی از واژه ی خداحافظ تا سر حد مرگ می ترسم...
نگفتی خداحافظ
فقط آخرین صدایت را پیچاندی لای سیمهای رابطه وجویای دلتنگیهای عجیب وغریبم شدی
نگفتی ام این آخرین صدای زنده ایست که از تو می شنوم تا طولش بدهم...
تا گوشی لعنتی را برنگردانم سر جایش...تا بهانه جور کنم برای کِش دادن حرفهایت...
تا جاده را با همین سیم های رابطه کوتاه کنم...
تا آغوشت را از آنور خط بکشانم کنارم...
تا بگویم دستهایت را بگذاری پشت گوشی تا ببوسم اش
تا آنقدر پای مکالمه ی تلفنی ام نگه ات دارم تا فرشته ی مرگ منصرف شود
تا دلش به حالم بسوزد...تا پشیمان شود.
تا فرصت بگیرم...تا فرصت بدهد...!!
نگفتی خداحافظ
فقط مطمئنم کردی که می روی بخوابی...
خسته ای...
و من به خیال خام همیشه ام گفتم که جای دوری نمی روی...
کاش می دانستم که معنی شب بخیرت،هجرت بود...
هجرت از لحظه های من...
هجرت از روزگارم...
بی تو غریب تر شده ام اینجا...
بی تو ،جای همه را در دلم کم کرده ام...
دست شان را کوتاه کرده ام از روزهایم...
به بوسیدن وبغل کردن ومهمانی رفتن شان فکر نمیکنم...
بی تو
تعطیلات وقطار وآمدن هیچ لذتی برایم ندارد...
ترجیح می دهم وقت ِ سفر فقط به آرامگاهت فکر کنم وآرامشی که در کنارت خواهم گرفت!