ته دلم دعاهای زیادی خانه دارند

دعاهایی که از خواستن شان می ترسم

واز نخواستن شان چیزی عاید دلم نمی شود...!!

توی دلم دعاهای زیادی خانه دارند که می دانم برای خدای قلبم برآورده کردنشان کاری ندارد

وقتی که می روم توی حرمی که با خانه ام تنها چند خیابان فاصله دارد

وقتی می نشینم کنار آن صحن وسرا همه ی دعاهایم از ترس بر آورده شدن می روند قایم می شوند...

از ترس اینکه مبادا بخواهم شان واین خواستن،خانه هایی را خراب کند...

مبادا دلهایی را بسوزاند

آدمهایی را آشفته کند...

آدمهایی را تنها ...

آدمهایی را متنبه...

آدمهایی را ...

ته دلم دعاهای زیادی خانه دارند

 .

.

.

سرما که می خورم...گیج که می شوم...تب که می کنم دلم برای مرکزی ترین قسمت آغوشت تنگ می شود .آنجا که می شد با تمام وجود، فرو رفت توی گرمایش...آنجا که صدای قلبت نزدیک دردهای چمبره زده توی گلویم بود،آنجا که دستهایت با موهایم همسایه بود،آنجا که گوشم به قربان صدقه رفتن هایت،نزدیک بود.

جای گرمی آغوشت خالی ...!!

جای امنی آغوشت خالی...!!

جای زانوی ِ همیشه حی وحاضرت برای بغضهایم ،خالی..!!

 جای چشمهای همیشه بیدار وحواس جمعت خالی..!

حالا مریض که می شوم به آمدن پیش تو فکر می کنم...به اینکه شفای من توی دستهای تو بود که برداشتی وبُردی اش...به اینکه حال ِدل ِمن نسبت مستقیمی داشت با بودن وماندن تو ، که برداشتی وبُردی اش...که چاره ی دلتنگیهای من، توی صدای پشت ِ تلفن هر صبح تو بود که برداشتی وبُردی اش...زندگی ام چیزی اندازه ی تو را کم دارد...این که دیگر نالیدن نیست...دلتنگی بی خود وجهت نیست...این بخش دلتنگی های من به نام تو سند خورده...این قسمت ِابری دلم به نبودن تو مربوط می شود...این قسمت ِبیقراریهایم به ناگهانی رفتن  ِتو ربط پیدا می کند...برای اینهمه نبودنت کاری کن...جا نمی شود در من...جا نمی شود در من...بیرون می ریزد...به شانه ی واژه ها ونامه ها می ریزد.به آغوش ِتنهایی هایم می ریزد .جای بقیه را تنگ می کند...!!