دلم می خواهد به جای به خوابم آمدن، برگردی وبگویی همه ی این دوریها کابوس بود
بیایی از خواب تلخ ِ این دوریها بِپرانی ام...
بیایی ودستهایت را ببوسم و قربان دستهای ِ مهربانت بروم
بیایی و بی مقدمه، بگویم: تمام غلط هایی که فرصت نکردم از دلت در آورم را ببخش
بیایی تابرایت بگویم : "چه اندازه تنهایی من بزرگ شده ..."
بیایی تا به اندازه ی این دلتنگیهایی که کشیدم ، بمانم توی بغل ِگرمت
بیایی تا نَفسهایت، خانه آبادم کند...
بیایی تاعطرت، جان ِخسته ام را ،تازه کند
دلم می خواهد بیایی تا برایت بگویم جای خالی مردی که عاشقش بودیم ، چقدر بزرگ شده!
باید بیایی وببینی که حالا چقدر، مادری ات را می فهمم
حالا چقدر، معنی آن نگرانیها واضطراب های مادرانه ات را فهمیده ام.
بیایی تا
تمام دوستت دارمهایی که پشت غرور ِجوانی ام پنهان شان کرده بودم را یک نفس،اعتراف کنم
بیایی و این روزهای فاصله را با همان تدبیرهای قشنگت ، از سر راه برداری
بیایی و بمانی وبگویی :
این همه سال ِ دلتنگی و بغض، تنها یک کابوس ِنفس گیره بوده و وقتش شده بیدار شوم...
" اگر دستهایت نباشد
هدر می رود دستهایم "
" سید علی میر افضلی"