من ،آدم بد زخمی ام.وقتی دستم می سوزد،وقتی جایی از انگشتهایم به لطف بی حواسی خودم وتیزی چاقو می بُرد،وقتی که می خواهم  کوکب خانومی کنم  ودست وبالم زخم وزیلی می شود  روزهای زیادی طول می کشد که جای زخم هایم خوب شود ولکه ها نابود شود وپارگیها جوش بخورند...

 

من آدم بدزخمی ام...زخمهای ساده ام هم به سختی ترمیم می شوند وای به حال زخمهای کاری ...زخمهای ناسور. زخمهای عمیق . زخمهایی که نه رِژودِرم  می تواند چاره اش کند نه پماد وروغنهای ترمیم کننده...!!

 

من آدم ِبد زخمی ام... حسرتها، زخمی ام می کنند. خودخواهی ها زخمی ام می کنند. بی مهری ها زخمی ام می کنند. دوری ها زخمی ام می کنند...زخمی بشوم ، زخمی ام کنند، قد یک عمر، طول می کشد زخم هایم جوش بخورند...

 

من آدم ِ بد زخمی ام...زخمها به معده ام پا باز می کنند. به قلبم پا باز می کنند. به دستهایم...به نفسهایم...به آه هایم...به گریه های شبانه ام...به بغضهای روزانه ام... حتی به دلتنگی هایم...به دوست داشتن هایم...به تعلقاتم... 

 

خواستم بگویم زخم که می زنی مواظب باش کاری نباشد...کُشنده  نباشد.خواستم بگویم مرهم های من، نیستند. خواستم بگویم ترمیم کننده های من ، دور از دسترس اند...دور از دستهایم...خواستم بگویم من آدم ِبد زخمی ام ...زخمی بزن که مرهم نخواهد...زود جوش بخورد...زخمی بزن که با هر تلنگری سر بازنکند.زخمی بزن که کاری نباشد...

.

.

.

من دارم از خجالت آن خانه وخاطره های تو آب می شوم

حرف ِ خشت وآجر نیست....

حرف ِجان من است که توی آن خانه ، قرار است قیمت گذاری شود...

حرف چرتکه انداختن برای چهار خشت ِپاره است...

حرف ِتوست که نبودنت،اینهمه فراموشی به بار آورده...!!