منم ویک صفحه کلید کهنه وتعدادی حرف پراکنده وپخش وپلا که دلم می خواهد با انگشتهایم بهم نزدیکشان کنم و با کمکشان حرف بزنم یا بهتر بگویم بنویسم .

منم و انبوهی از دردهایی که پهنای دلم را صاحب شده اند و جُم نمی خورند .

منم و دستهایی که این روزها سوهان روح خسته ام شده اند .

که هرچه  به خاصیتشان نگاه می کنم

وهر چه بیشتر به چشمهایم نزدیکشان میکنم می فهمم که  چقدر سِحر نمی دانند...

که چقدر در نوشتن ِ آن همه دوستت دارمهای قلبی ام ، در نشان دادن عمق احساسم ،ناتوان وعقیم اند...

منم وچشمهایی که از هر زاویه ای که نگاهشان کنی ،غم های غریب قلبم از تویش می زند بیرون ...

که هرچقدر به لبهایم رنگ لبخند بپاشم ،که هرچقدر خنده را توی چال گونه هایم بکارم باز هم اندوه از دست دادن هایم ، اندوه خداحافظی هایم، اندوه تنهایی هایم ، را نمی توانم پشت هیچ شادی موقتی پنهان کنم...

منم و روحی که خاطر تنم را نمی خواهد .

روحی که دلش پر می کشد برای جرعه ای عاشقانه .

که دلش  می میرد، غنج می رود برای دوستت دارمهای بی حاشیه و بی انتظار وتوقعش...

منم و یک مشت دلتنگی نفس گیر ، یک بغل بغض ، یک دنیا غم ویک بار سنگین ِحرفهای نگفته ...!

.

.

.

جان دادن همین است دیگر ،نه ..؟!

همین که یکهویی ، ناگهانی فاجعه ،در ِ خانه ات را بزند

و به  تو خبر بدهند که

 به سادگی تمام سلامهای دنیا ، باید روح عاشقت را بدهی به دستهای دلهره آور جدایی ...

و تو بدانی که

قرار است جانت را بردارند و ببرند و تو فقط بنشینی و نگاه کنی به جانی که میرود و تویی که می مانی

 وتو بدانی که

قرار است کابوسها ،جای رویاهای شبانه ات را بگیرند

وتو بدانی که

خواب آرامت برای همیشه پر خواهد کشید

وتو بدانی که

زیر سنگینی آوار ترس وهراس هایت، باید  تمام روزهای مانده را با یاد روزهای رفته، زندگی کنی

جان دادن همین است دیگر  ،نه...؟!

 همین که شاهد  خداحافظی های بی آب و آینه و بی بازگشت باشی و ذره ذره دق کنی

ذره ذره بمیری...!!