این یک دیالوگ واقعی است:

 

می فرسته: تا نیم ساعت دیگه پیشتم

با چشمایی متعجب اسم فرستنده ی پیام رو می خونم

وذوق زده می فرستم: واقعاً ؟! خیلی خوشحالم...اما توی دلم میگم نکنه اشتباهی پیام رو ارسال کرده

به ساعت گوشیم نگاه میکنم .ساعت ۲:۳۰ بعد از ظهره

می فرسته: فقط ، کاش توی شهرت توقف داشته باشیم!

می فرستم: خیلی خوشحالم که می تونم ببینمت اونم اینهمه غافلگیرانه...

سکوت ...

دوباره می فرستم: از خونه باهات تماس می گیرم تا هماهنگ کنم کجا وچطوری همو ببینیم؟!

سکوت...

 چند ثانیه ی بعد می فرستم: شماره ی ناشناس منم...عزیزم جواب بده...

سکوت...

زنگ می زنم...

پیشواز قشنگش می خونه اما جواب نمیده

با خط ِخودم تماس می گیرم جواب نمیده...

با وقفه ای نه چندان طولانی والبته با دلشوره ای عجیب دوباره شروع به شماره گیری می کنم...

اما ... بی پاسخ موندن تماسم محصول این دیالوگ پیامکی ،می شه...

وحالا روزهای زیادیه که گذشته و

دوتا خط مابین این دوستی مجازی که به خواهش طرف مقابل ِ گمشده ی این مکالمه ، حقیقی شده بود

خاموشه...

"  دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد  "

ومن، مثل همیشه ، زن ِ باقی مانده ی نگران ِ این رابطه های لعنتی دوستانه ...

بعضی وقتها فکر می کنم دریغ کردن رو یک جاهایی باید یاد بگیرم...

بعضی وقتها فکر می کنم به جهنم گفتن یک جاهایی به درد می خوره...

یک جاهایی باید پشت گوش بندازم...یا یک گوشم در باشه..یک گوشم دروازه...

به هرحال در حال حاضر، من، یک گمشده دارم با دو خط ِخاموش...

گمشده ای که نمی دونم کجا جا مونده...؟!

اما کاش مثل همیشه اینجا رو بخونه

وفقط یک کلمه ، بدون پیشوند وپسوند های اضافه ی عذرخواهی و توضیح

برام بفرسته خوبم و تا ابد سکوت کنه...!!