می ترسم لباسهایت را ببخشند...می ترسم لباسهایت را تقسیم کنند بین آدمهای نیازمند...می ترسم آن همه پیراهنی که با رایحه ی تن تو یکی شده را بدهند برود...می ترسم بیایم خانه ات ببینم هیچ چیزی سرجایش نیست...می ترسم گلدان هایت را برای همیشه نبینم...می ترسم خانه خالی شود از اثاثیه ات...درست است که تو نیستی...درست است که خانه، صاحب خانه می خواهد..درست است خانه، آب وجارو می خواهد...مراقبت می خواهد...اما شنیدن این جمله ها آزارم می دهد...اینکه بلاخره که چه ؟! باید تکلیف این خانه واسبابش مشخص شود...اما کسی چه می داند همان خانه ی خاموش، همان خانه ی خاک گرفته، همان گلدان های  تشنه ی منتظر، همان حیاط کلنگی ، همان محله ی قدیمی...همان سنگ فرشها، همان سماور، همان لباسهای آویزان توی کمد، همان دیوارها و همان پله های سنگی وناودان و همان اتاقهای جدا افتاده از هم وهمان وسیله های شخصی تان ، مرا تا حالا با عطر وبویشان زنده نگه داشته اند....؟!  کسی چه می داند وقتی از راه می رسم خستگی و حس غربتی که چنگ انداخته توی گلویم را همان خانه ی خالی ، از تنم به در می کند...؟!  کسی چه می داند که من راه رفتن وزنده بودن وخنده هایتان را از پشت تک تک سامان ِ آن خانه ، تماشاگرم...؟! کسی چه می داند من بیشتر از همه کم دارم ...که دور بودم خیلی روزها را...که کم دارم آن همه عطر یک جای توی آن خانه را... ؟! کسی چه می داند برای ترسها وتنهایی هایم به آغوش آن خانه وخاطراتش بدجوری احتیاج دارم ؟!

می ترسم آن خانه را هم مثل صاحب هایش، از این به بعد فقط توی عکسها ببینم...

عکسها عطر ندارند...عکس ها جان ندارند...عکس ها دورند...عکس ها غریبند...

 

" مرغ دلگیرم وکنج قفسی می خواهم

 

که غریبانه سر ِخویش کِشم در پر خویش "