وقتی رسیدم دیر شده بود...
وقتی رسیدم به خواب ابدی ات رسیدم...
از نگاه آخرت برایم حرف می زدند
از دو دو کردن وگشتن چشمهایت میان جماعت دور وبرت...
از آخرین چشم انتظاری ات برای استقبال کردنم...
وقتی رسیدم توی گوشم ،از آخرین سفارشی که کرده بودی...
از آخرین نگاه مهربانت ...از آخرین نَفَست...می گفتند
من دیر رسیده بودم...
وقتی رسیدم خیابان مان عزدار بود
بوی عزا محله وشهر را برداشته بود....
بوی عزای خیابان ، نمی گذاشت عطرت به شامه ام برسد...
پیامهای سیاه روی دیوار، دیوانه ام کرد
پیامهای سیاه ، قصد داشتند شریک غمم بشوند
آدمها را کنار زدم...
از بوی آغوش شان بدم آمد
صدایت کردم...
آنقدر که بتوانم از خواب بیدارت کنم
صدایم نمی رسید به خوابت
راهرو را پس زدم
حیاط را پس زدم
مهمان های دور ونزدیک خانه ات را پس زدم...
خودم را کشاندم به اتاقت
جسم نیمه جانم را کشاندم تا پیدایت کنم...
ترسیدم..ترسیده بودم
مثل بچه گی هایم ترسیده بودم گمت کرده باشم
ترسیده بودم از ندیدن همیشه ات...نبودنت...نداشتنت...
از آن به بعد شد که جانم از رفتن ها ترس برداشته است
از آن به بعد شد که خدا حافظی ها بند دلم را پاره می کنند
جانم پر از هراس شده بود...
سر خم کردم تا جاهای پایت را پیدا کنم و ببوسم...
بوییدم...نماز خانه ات را...
بوییدم گوشه گوشه ای که پا گذاشته بودی...
من مثل همیشه دیر رسیدم
حالا...
وقتی از فاصله حرف میزنم هیچ کس نمی فهمد که فاصله ها با من چه کردند
وقتی از غربت می گویم هیچ کس نمی داند جاده وقطار تنها یک قسمت ماجرای غصه هایم است
وقتی از دلتنگی می نویسم هیچ کس نخواهد فهمید
دلتنگی کردن برای تو ،هیچ چیز را عوض نمی کند
نه تو را بر می گرداند به من
و نه من را به خنده های خوشبخت سابقم..
از دیر رسیدنهایم بیزارم
از دیر شدن های این دنیا هراسانم...
هیچ ترجمه ی شادمانی ندارم برای معنا کردن فاصله برایتان..
هیچ کلمه ونوشته ای را سراغ ندارم که فاصله را همان طوری که هست نشانتان بدهد
فقط دلم دیگر ،دوری نمی خواهد...
دوری زجرم می دهد
دوری جانم را می کاهد
دوری می میراندم...