تمام لحظه هایم را
تمام ِ خوابم را
خوراکم را
ذره های وجودم، ته مانده هایی که از جانم باقی مانده را...
آشیانه می کنم توی رویاهای پر از دوست داشتنم
می چسبم به خاطره های معطرم...
خاطره هایی که به دستهایم توان نوشتن می دهند
دوستت دارم هایی که به نفسهایم ،روح ....
می دانم هیچ جمله و نوشته ای نمی تواند درست وحسابی،از پس ِ قشنگی تو بر بیاید
میدانم غم ها و دلتنگیهای دست و پاگیرم گاهی بدجوری دورم می کنند از لذت ِ حضورت...
می دانم گاهی کودکانه، دوست داشتن هایم را خراب می کنم
میدانم گاهی کم می آورم
گاهی فراموش می کنم من مالک یک احساس ِ فراموش نشدنی ام...
میدانم گاهی فریب ِ هراسهایم را می خورم...
واجازه می دهم توی وجودم جولان دهند
میدانم گاهی از هجوم دردها ، عاجز می شوم...
میدانم گاهی خودخواهانه ، حریص ِ آرزوهایی می شوم که سهم من ، نیستند
میدانم هنوز مانده تا یاد بگیرم عاشقی کردن بی چشم داشت را...
اما من هم یک آدمم
یک آدم معمولی مثل همه ی آدمها که گاهی از هجوم خستگیها ،خسته می شود
نا آرام می شود...
بغض می کند
اشکهایش را ضمیمه می کند به کلمه هایش...
دردهایش را می شمارد...
سرکش می شود...
تا جایی که قرار بگیرد...ودوباره پناه ببرد به دوستت دارمهایش
پناه ببرد به دلش...
به لذتهایی که از فکر کردن به تو و نوشتن برای تو به دست می آید