از بچگی،توی دلم کسی رو نشوندن که اسمش خدا بود... از بخشایندگی ش حرف زدند .از بلند مرتبه بودنش...از اینکه همیشه وهمه جا هست...اینکه از بس که بزرگه دیده نمیشه...که برای بغل کردنش باید خم شم وذکر بگم...برای حرف زدن باهاش باید یک عالمه کارهای ریز ودرشت انجام بدم...با اسمهای مختلف صداش کنم اما ،من هیچ وقت به اسمهاش عادت نکردم...من از همه ی اسم هاش نه رحمان رو دوست داشتم .نه رحیم رو...نه قدوس رو ...نه حکیم رو...نه کریم رو...نه باری تعالی رو..نه هیچ اسم وصفت قلبمه سلمبه ی غریبه ی دیگه ای رو...تا اینکه برای از دست ندادن کسی رفتم سراغش با التماس. با گریه. با یک روح وحشت زده ای که نیازمند یک آغوش مطمئن محکم بود ... بهش گفتم: اگه معجزه کنی و بیماری بدخیم ناگهانی که به جون فرشته ی زندگیم افتاده رو علاج کنی اون صفت قادر بودنت رو می پذیرم...اما فرشته من با همون غده ی لاعلاج ،با همه ی درد ما رو سپرد دست همون خدایی که توی دلمون کاشته بود همون خدایی که من عاجزانه ازش معجزه خواسته بودم... معجزه ای که می گفتند: به خاطر عجز آدمها و توانایی ماورای انسانی اون، اسمش معجزه ست... مدتها طول کشید که بتونم دوباره به خدایی که توی دلم کاشته بودند، فکر کنم ...من فقط چند بار مهم ،چند بار حیاتی ِ انگشت شمار ،دلم می خواست خودش ، خودش رو بهم نشون بده فارغ از اسمهایی که بلد شده بودم...فارغ از صفاتی که مطمئن نبودم از حقیقی بودن شون... بهش محتاج بودم تا از این ملال ودل شکسته شدن دورم کنه...اما نشد ... حالا خیلی وقت میشه که به آغوش یک خدای آشنای دور از این صفتهای قلبمه سلبمه ، احتیاج دارم... نه برای معجزه کردن ...فقط ، برای رفع پاره ای دلتنگی...برای رفع پاره ای غربت...برای رفع پاره ای درد...برای فراموش کردن زخم هام، برای قرص شدن دلم...برای تنهایی هایم... چیزهایی که شاید به نظر ساده بیان اما برای من ،بدجوری حیاتی اند ...!!
.......
همیشه از خدا می خواستم مرا با دوری از ساکنین دلم امتحان نکند.
همیشه می گفتم من برعکس صبرهای توی کلمه ها وشعارهایم ،بی حوصله ترین زن روی زمینم
همیشه می گفتم به حوصله کردنهایم وقت عمیق ترین مشکلات ،نگاه نکند
من برای از دست دادن هیچ وقت آماده نیستم...
همیشه می گفتم من عاشقم...دیوانه ام...مجنون ِ چند دانه آدمم توی زندگی ام
بهانه های جنونم را دوست دارم
بهانه های نگرانی ام را...
تنها آرزویم ندیدن مصبیت بود....
دوست داشتم مصیبت در ِ خانه ام را هیچ وقت نزند واینها چیز زیادی نبود...
اما حالا حالی ام شده
حالی ام شده که او هر وقت دلش بخواهد
هر وقت هوس کند می تواند جان ِ آدم را از تنش بگیرد
جان های آدم را از کف اش بدزدد
با فاجعه روبرویش کند
وآنقدرها درد بدهد تا آدم سخت جان شود
و مثل یک تکه سنگ از مُردن ورفتن ِعزیزهای جانش ،برای بقیه حرف بزند...
وبغضهای گلوی اش را پس بفرستد توی دلش...
و گاهی هم با نامهربانی هر چه تمام ،دلش بخواهد بقیه هم، جنس دردش را تجربه کنند
تا متهمش نکنند به تمارض ...تا تسلی های مضحک تحویلش ندهند...!!
تا عمق سوختن و جان دادن ذره ذره ات ،دست شان بیاید...
تا دعوت به صبرت نکنند
تا بفهمند گاهی آدم ، احتیاج دارد کسی پا به پایش ضجه بزند
گاهی احتیاج دارد اشک به اشک همراهی اش کنند بدون هیچ حرف وتفسیری...