دلتنگی کردن وتحمل کردن خیلی چیزها،کار زیادی  نیست در مقابل دوست داشتن

در مقابل حس ولذتی که دوست داشتن به جان ِ آدم  می دهد

حالا گیریم خیلی وقتها ، ساده ترین اتفاق ها و خواستن ها ، دور از دسترس باشند

حالا گیریم این وسط ، فاصله ها  بازی در بیاورند

حالا گیریم جان آدم پر شود از هراس های کوچک وبزرگ از دست دادن...

حالا گیریم مجبور باشی خیلی چیزها را عاریه ای بپذیری نه با میل ورغبت...

حالا گیریم مجبور باشی قناعت کنی به لحظه های موقت ِ خوشبختی ...

حالا گیریم ناچار باشی دست ِتنها ، راه ِدوست داشتن را طی کنی

مجبور باشی قید ِ آرزوهای دردسر سازت  را بزنی

حالا گیریم دوست داشتن های دلت ،غم دلت  را زیاد کنند. خنده هایت را عاشق وبارانی...

حالا گیریم همه چیز به میل آدم نچرخد...

اصلاً فرق اویی که دچار شده با اویی که دچارش شده اند زمین تا آسمان است...

اصلاً کلمه ها وآرزوها و دلتنگیها وبی تابیهای آدم عاشق رنگ وبویش فرق دارد...

اصلاً جان دادن و صبوری کردن و نا تمام بودن دوست داشتن ، برازنده ی دل ِ یک عاشق تمام عیار است

اصلاً همه ی کارهای سخت وراههای سخت ودردهای سخت مال ِعاشق است

اصلاً کسی  که به دوستت دارمهایش اعتراف کرده باید پایش بماند...

باید خسته گی ها را جواب کند ،دلتنگی ها را نه

باید کم آوردن را جواب کند ، ترسها وکابوسها را پشت گوش بی اندازد

باید دیوانگی کند وتا آخرین جرعه ی جانش شیفته بماند...

 از من می شنوی :

اگر کسی خسته شد

رها کرد

دست به رفتن زد حتماً ریگی به کفش " ع ش قاف " اَش بوده ...!!

.

.

.

دوست دارم  با تصادف نمیرم...ایست قلبی نکنم...تومور بدخیم گوارشی نمیراندم...این دردهای عجیب غریب ِ ناشناس این روزها گریبان تنم را نگیرد...ضربه مغزی نشوم ...دوست دارم اگه قرار شد بمیرم...اگر نوبت من شد...از درد ِ دوست داشتن ودلتنگی بمیرم...دوست دارم یک مردن ِعاشقانه داشته باشم...دوست دارم وقت مردنم ، دلم با همه ی دلتنگی ها و دوستت دارمهایش تنها عضوی باشد که از خیلی قبل تر اهداء اش کرده ام ...که با دستهای عاشقم  پیوندش زده باشم ...که جایی ،جایش گذاشته باشم.توی سینه ای کاشته باشم اش...

 

 " قلب ِ من موقع اهدابه تو ایراد نداشت

   مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را "