تو عجز من در نوشتنی. وقتی حضور می‌یابی دل‌م می‌خواهد ساعت‌ها از تو بنویسم و فایل‌های وُرد، صفحه‌ی دسکتاپ‌م را پر کنند؛ اما نمی‌توانم. مدام می‌نویسم و پاک می‌کنم. تو را که به یاد می‌آورم، وقتی‌که می‌بینم‌ت خودم را سرشار از ایده‌های نوشتن می‌دانم؛ حضورت، چشم‌هایت، حرف‌هایت، و باز از آن چشم‌هایت دل‌م می‌خواهد بنویسم. دل‌م می‌خواهد اگر می‌شد رمان‌ی بنویسم از تو، از آمدن و از رفتن‌ت، از وقت‌های با تو بودن و از آن‌چه نبودن‌ت می‌کرد. تو اما عجز منی در نوشتن چنان‌که شوق منی در آن. وقتی با توام خودم نیستم، کس دیگری‌ست نشسته دربرابرت. من وقتی تو وارد می‌شوی می‌میرم و کسی می‌نشیند روبه‌روی تو که دل‌ش از آن‌چه می‌خواهد نمی‌گوید، از شوق خود بر تو نمی‌گوید، حتا خنده‌اش آن‌طور تا بناگوش باز نیست، مبادا که تو برنجی، مبادا تو مأیوس شوی از او و همه‌ی این حس خوب بر باد رود. این لحظات، سخت می‌گذرند. من وقتی می‌بینم کسی خیلی راحت می‌آید و بلند بلند پیش تو می‌خندد تعجب می‌کنم، وقتی کسی می‌آید و بی‌پروا سخن می‌گوید تعجب می‌کنم، وقتی کسی بی‌توجه به تو دیگری را نگاه می‌کند از خودم می‌پرسم چه‌طور این‌ها تو را نمی‌بینند، چه‌طور خودشان می‌توانند باشند و لابد ننگ‌شان هم نیست بدن‌شان بوی عرق بدهد و کنار تو بنشینند، لابد دیگر! من زبانی نمی‌دانم که تو را خوب بیان کند و آن قدر خوب نمی‌نویسم که تو را، همه‌ی تو را سطر کنم بر این صفحات سفید وُرد. من چه‌طور می‌توانم بوی تو را بنویسم، آن حس خوب راه رفتن با تو را؟
می‌دانی! می‌ترسم عاقبت تو گرفتار کسی شوی که نه از تو بنویسد و نه حتا بداند که چه باید از تو گفت و راحت کنار تو بخندد و بلند بلند حرف بزند. می‌ترسم تو انگشتری شوی که در رودی عمیق بیفتی و میان آن همه موج گم شوی؛ و بدل حیلوله‌ی تو همه‌ی این‌هایی باشند که از کنار ما می‌گذرند و من می‌توانم در کنارشان خودم باشم. می‌ترسم تو هرگز به سطر نیایی، هرگز کسی تو را نخواند و هرگز شعر نشوی. من برای تو می‌ترسم.

 

http://oghlon.ir