حیف که کلمه های زیادی بلد نیستم که بریزم به پایت

به پای نوشته هایی که اسم ورسم شان را گذاشته ام عاشقانه ...

حیف که  حرف از دوست داشتن که می شود

دلتنگی یک جای جمله را می گیرد،بغضها یک جای دیگرش را...

دیوانگی یک وَِرش را...غم یک وَر دیگرش را...

حیف که قلب ِاین کلمه ها تنگ می شود وقتی می خواهم از " تو" بنویسم

دلم می خواهد جهانی از کلمه ها را در اختیار دوست داشتنت بگیرم...

دلم تنگ شده است برای نوشتن هایی که تنها با ضمیر " تو" عطر می گرفت

تنها با ضمیر " تو "  آراسته می شد

روزهای زیادی ست که دلم می خواهد بجای آسمان وریسمان بافتن ،بنویسم دوستت دارم

وجان، به بهشت ِنیمه جانم برگردد

روزهای زیادی ست دلم می خواهد بی حاشیه وصغرا وکبرا چیدن بنویسم دوستت دارم

بنویسم اگر درد " تو "  یی  " من " این درد ِ بی درمان را از بُن جانم ، دوست دارم

 روزهای زیادی ست دلم می خواهد در ودیوار این خانه را پر کنم از دوستت دارم 

تا  حتی یک وجب جا باقی نماند برای نوشتن  بهانه های ِ مزاحم  دلم...

اما  " اینجا ... اینجا ...برای از تو نوشتن هوا کم است "

هوایش دست ِخودت را می بوسد...

دست خنده هایت را...

دست ِ بودنت را...

دست ِ نگاهت را...