چرا وقت نوشتن از دوستت دارم هایم ،یاد از دست دادن هایم می افتم؟
چرا تا می آیم از " تو " بنویسم جانم پر می شود از اشک ودلهره؟
چرا تا می آیم از رویاهایم بگویم ،کابوس ِ رفتن ،به دلم واهمه می اندازد؟
چرا بند بند وجودم را هراس گرفته؟
چرا دست وپایم گم می شود وقتِ فکر کردن به دلبستگیهایم؟!
چرا کلمه ها دستم را نمی گیرند برای نوشتن از شوق هایم؟
از لحظه های دیوانه وار لبریز از عشقم...؟
چرا دلتنگی ها وبزرگ شدن شان رابطه ی مستقیم با دوست داشتن وبزرگ شدن اش دارند؟
چرا دلتنگی ها پای ثابت تمام ِ عاشقانه هایند؟
چرا دوستت دارم هایم ، به شکل معصومانه ای ، وسط یک عالمه اشتیاق ِحضورت، بغض می شوند؟!
چرا حرفهای گرم من ، گم شده اند؟
من که از حرارت دلم، دارم می سوزم....
نکند هنوزهم کوچکم برای دوست داشتن ات...
نکند جان ِ کلمه هایم چیزی کم دارند ...
من که ایمان دارم در خاطر ِجانم وجان تک تک کلمه هایم جا داری...
من که ایمان دارم پرونده ی خاطره ات ،عطرت ، حضورت ،با مردنم هم بسته نخواهد شد...
من که همیشه ،به دلم وآرزوهایم و تویی که توی جانم ریشه داری مومن ام...
پس بیا واز خیر ِنبودنت ،توی این کلمه های دچار تر از خودم بگذر
بیا و ریشه ی دردهای بغض آورم را بخشکان...
بیا وبه سطرهایم توان بده تا دوباره پای عشق به واژه هایم باز شود...