یک دیوانه ی محلی داریم که پای ثابت محله ی مان است... یک دیوانه که خیلی دلم می خواهد سر از داستان دیوانه شدن اش در بیاورم...دیوانه ای که هیچ علامت خاصی ندارد جز اینکه ژنده می پوشد وسرش همیشه توی لاک خودش است وگاهی انگشت شمار، با خودش بلند بلند حرف می زند...نه به کسی هجوم می برد. نه به کسی زل می زند. نه به کسی متلک می گوید. نه سر راه کسی ، یکهویی سبز می شود...ناگفته نماند که وقتی توی قیافه اش عمیق شوی می فهی زیبایی خاصی توی چشمهایش است . همیشه حس می کنم پشت این زیبایی، توی مردمک ِ چشمهایش یک بانوی زیبا، خانه دارد. یک پری گم شده... یک فرشته ی رفته...که قشنگی اش را جا گذاشته توی چشمهای این مردِ دیوانه ایی که حالا دیگر ،همه ی پریشانی های فراق اش توی جیبهای پالتوییست که توی همه ی فصل ها نشسته توی تنش...که همه ی شیدایی اش را ریخته توی چشمهای مظلوم ومعصومش...دیوانه ای که بی آزار ومحجوب است...که کبوتر جلد یک خیابان است وتنها فعالیت روزانه اش گز کردن همان یک خیابان است وتنها فعالیت شبانه اش خوابیدن توی همان یک خیابان است که سر تا ته ش شاید به دویست متر نمی رسد.همیشه دوست داشته ام قصه ی همه ی دیوانه های دنیا ،یک قصه ی عاشقانه ی فراموش نشدنی بوده باشد...همیشه فکر می کنم تنها ، بزرگی ِ عشق ودوستت دارم ، وریشه دواندنش توی وجود آدم وبزرگ شدن اش، می تواند عقل را از کف ببرد و هوش وحواس را بگیرد و آدم را از تمام روزمره های زندگی وعادتهای عمومی ،رهایی بدهد و دستش را بگذارد توی دنیای تازه ای به اسم دیوانگی که فقط خودش می فهمدش ودیوانه های شبیه به خودش...به گمانم این دیوانه گی واین جنون، قشنگ ترین ِ نوع دلدادگی می تواند باشد...!!

ای جان ِ غم گرفته بگو دور از آن نگاه

در چشمه ی کدام تبسم بشویمت ؟!