روزهای با هم بودنمان کم بود. میان روزهای با هم بودنمان ، فاصله ، پا برهنه ، پرید. فاصله راه شد. جاده شد. ایستگاه شد...قطار شد...دوست داشتم اگر قرار بود برای یک عمر، خانه ات را ترک کنم ،لااقل همسایه ی دیوار به دیوارت شوم. تا بتوانم هر روز، به همسایه ام سلام کنم. برایت نذری بیاورم. هر روز عطر دستهایت را ، گرمی تنت را،  رنگ خنده هایت را، زنگ صدای مهربانت را، داشته باشم. وقتهای سفر،هوای خانه ات را داشته باشم .هوای خانه ام را داشته باشی. وقتهای دلتنگی، به آغوش غریبه ها فکر نکنم...آغوشت در همسایگی ام باشد تا کلید بی اندازم وبیایم توی اتاقت وبگویم دلتنگم...وقتهای خستگی ، به نیمکت ها ودیوارهای سرد،وآدمهای بی حوصله وخسته ، تکیه نکنم ...شانه هایت ، خاطر جمعی ام باشند. روزهای با هم بودن مان کم بود. خلاصه بود. هرچند که سفر را من رفتم اما غربتش هم دامن ِ خودم را گرفت...کاش لااقل ، ایست های قلبی ومغزی ِ از خدا بی خبرت ، می گذاشتند پاهای تو آنقدر جان داشته باشند که به دیدنم بیایی . که میهمانی مثل تو داشتن ، آرزویم نشود. که خانه ام ، تا ابد  آرزو به دل نماند، که خانه ام میهمان یکدانه ای مثل تو را پذیرا شود...بدی این خانه همین است...همین که هر جایش را نگاه می کنم تا خاطره ای از تکیه زدنت بر پشتی هایم ، یا اثر انگشتهایت روی در و پیکرم ، پیدا کنم چیزی دستم را نمی گیرد...که همه ی گوشه هایش خالی از خاطره های مشترک مان است...کاش این خانه هم مثل خانه ی دلم ، در خاطره اش ، خاطر تو می نشست تا حسرت به دل نمانم...

روزهای با هم بودنمان کم بود آنقدر ها که من هنوز نتوانسته ام بپذیرم اینهمه نداشتنت را. نبودنت را...که همیشه منتظرم بلاخره روزی بیاید که زنگ بزنی وبگویی مهمان نمی خواهی؟!  و انتظار تلخم  را تمام کنی ...!!