دلم برای تنهایی ِتوی قطارم تنگ شده ..تنهایی که پر از انتظار ِرسیدن بود...پر از شوق ِدیدنت.پر از آرامش.رهایی .بازگشت به خانه ی کودکی و خاطره های تلخ و گزنده وشیرینم...دلم برای صدای قطار وتکانهایش وآن شبهای کشداری که دلم می خواست زودی به صبح ِ آغوش تو برسد، لک زده ...دلم برای قطار وسپیده دم هایش که خبر ِ نزدیک شدن به خاکم را می داد بی تاب شده... دلم برای بوی شهر .بوی تو که از پنجره ی صبحگاهی قطار به شامه ام می رسید، بیقرار است..دلم برای ایستگاه وتوقف و پیاده شدن وقدم گذاشتن توی خیابان اصلی وقدیمی شهر، تنگ شده .دلم برای تاکسی ها وراننده های خواب آلودی که سفیر رساندن ِ آغوش تشنه و رسوایم به بغل ِتو بودند ،تنگ شده...دلم برای آن دروازه ی کوچک سفید خانه ی کلنگی ات تنگ شده...دلم برای صدای زنگ خانه ات...صدای پاهایی که  وقتی که گوشم را مثل دخترکان ذوق زده می چسباندم به در ، می شنیدم، تنگ شده... دلم برای آن راهروی باریک که چمدانم را کشان کشان از روی سنگ فرشهایش به درون حیاط هول می دادم تنگ شده...دلم برای عطر ِ تو که همیشه پیچیده بود لای بوی بنفشه ها و گلهای حسن یوسفت ، تنگ شده...دلم برای حلقه کردن دستهایم دور تمام تن گرم و امن ومهربانت تنگ شده ...دلم برای خنده ی خوابالود منتظرت ، تنگ شده  ..دلم برای بوسه های شیرینت ،برای احوال پرسیهای عامیانه اما خاص ِ خودت تنگ شده...دلم برای رها شدن هایم توی خانه ات تنگ شده...دلم دخترانه گی می خواهد ...دلم خانه ات را می خواهد...دلم دنیای قبل را می خواهد ...دنیای تو را. خانه ی تو را...ناز کشیدن تو را ...  

عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو

عمر دوباره ی من لحظه ی بوییدن تو