دلم گرفته، به خود قول داده ام اما

برایتان ننویسم چه با دلم کردند ...

 

خیلی وقت می شود از عاشقانه هایم،از لبخندهای توی خطهایم ،از اشتیاقی که توی قلبم داشتم،از دوستت دارمهای واله وشیدایم،از دلم،از دلتنگیهای تمام نشدنی دلم ،عاشقانه ای سر نزده .عاشقانه ای که عطر دوستت دارمش ،هر رهگذر ومیهمان وهمسایه و هم کوچه وهم محله ای را گیج کند.عاشقانه ای که ارتفاع ابدیت اش، به "ارتفاع ابدیت دوستت دارم ِ مستور"  باشد.

آدم گاهی به خودش که می آید می بیند دوستت دارمهایش ،نه شانه ی شعری شده است.نه پناهِ دلتنگی.نه آنطورها که باید،آغوش ِ پر حرارتی برای بیتابیهای هر روزه ای که امانش را بریده...

آدم گاهی به خودش که می آید می بیند چقدر ذکر دوستت دارم هایش ،کوتاه بوده است.چقدر ناشی بوده توی رج زدن احساسش.چقدر وقت را تنگ کرده اند برایش .چقدر مجالش را ندانسته ،گرفته اند.چقدر فرصتش را کوتاه کرده اند.چقدر ناتوانش کرده اند.چقدر جانش را گرفته اند.چقدر نَفَسش را بریده اند.چقدر دستش را کوتاه کرده اند از لحظه های سرشار دوست داشتنش .چقدر خودخواهانه،فرصتی که برایش غنیمت بوده را زهرش کرده اند.چقدر قبض روحش کرده اند

آدم گاهی که به خودش می آید می بیند وسط دنیای عاشقانه هایش ،خیلی چیزها کم دارد.خیلی چیزها که باید یدک دوستت دارمهایش باشد.خیلی لحظه هایی که ،با تنهاییهای عظیم اش ،تلخ شده به کامش.خیلی چیزهایی که فقط خیال باقی مانده اند.که انگار قسم خورده اند تا ابد از رویا بیرون نیایند.آرزوهایی که از فرط ساده گی محال شده اند.

آدم گاهی که به خودش می آید دلش می خواهد سرش را بگذارد روی بالشی وبمیرد.وسط یک عالمه دوستت دارم بمیرد ونفسش بالا نیاید واز این جوری مردن کیف کند.وهیچ کس نیاید احیایش کند.وهیچ کس نفسهای خسته اش را برنگرداند.وهیچ کس مهربان نشود دم ِ مردنش.

 

حوالی یادت می چرخم...

حوالی یادت پرسه می زنم...

در یادت اتراق می کنم

یادت را به یادم سنجاق میکنم تا جای دوری نرود

می ترسم از میانساله گی

از اینکه نخواسته فراموشی بگیرم

ویادت را گم کنم

ویادت از دستهایم  برود

ویادت از چشمهایم جدا شود

ویادت ،از دلم بی افتد...

باید فکری به حال این فراموشی ِشایع شده بکنم

باید قبل از اینکه به فکر درمان بی افتم پیشگیری اش کنم

هرچه نباشد پیشگیری بهتر از درمان است!