یکی بردارد وفراموشی را برایم ترجمه کند.یکی بردارد وبگوید مگر می شود عطر عزیز قلبت را از هوا گرفت ؟! مگر می شود خاطره ها را به سرعت برق وباد از ذهن خسته ات پرت کرد آن دورها،جوری که دستت نرسد ؟! پس ماجرای شهری که بی تو حبس می شود به جانم را چطور ندیده باید بگیرم...؟پس با عطر خوب ومهربان دستهایت که جانم را می کاود چه کنم؟! پس چطور پشت کنم به خواب چشمهایت که هر شب پلک خوابم را بی رحمانه تسخیر می کند...؟! یکی بردارد و بگوید کدام پاکنی قدرت پاک کردن اینهمه خاطره ویادگاری را دارد ؟! کدام دست عقل ومنطقی می تواند پای بی دلیل ترین ، دلیل عالم را سست کند ؟ یکی بردارد وبگوید اگر فراموشی خاصیت آدمیست پس ماجرای شعرهایی که پر از دوستت دارم است چیست؟! اگر عطر علاقه را باید به دستهای فراموشی سپرد پس دل، توی سینه چه میکند؟! ای کاش ، می توانستم مثل یغما، از بی حواسی این دل در به در بنویسم...ای کاش می توانستم مثل ترانه های یغما ، از این کلمه های در گلو مانده به جای بغض وباران ، دوستت دارم بیآفرینم...ای کاش می توانستم به همان لطافت ،به همان گرمی ، به همان حرارت ، به همان دلتنگیهای عمیق فراموش نشدنی سطرهای عاشقانه ی یغما، از دردهای جانکاه این دل ِپر از حرف وخاطره ام بنویسم...
.
.
.
آدمها پرنده اند
این را خیلی جاها خوانده ام وبا همین چشمهای آدمیزادی ام دیده ام
آدمها بهتر از بادبادک و پروانه و هواپیما و سفینه، می توانند پرواز کنند ...
می توانند غافلگیرت کنند وبال بزنند وآنقدر اوج بگیرند که ازدسترس چشمهای تشنه ات دور شوند
آدمها پرنده اند!
اصلاً دست تمام پرنده ها را از پشت بسته اند از بس مهارت دارند توی پریدن
آدمها نه دام می شناسند نه دانه اما تا دلت بخواهد اهل پریدن اند
آدمها جَلد نمی شوند .شک نکن
حتی اگر بالهای پریدنشان را قیچی کنی باز هم از هرپرنده ای پرنده تر اند
آدمها نمی توانند برای یک بار هم که شده مرغ آمینت باشند
یا کبوتر جَلد دلت
اما تا دلت بخواهد پرستوی مهاجرند ...
کلاغهای سق سیاهی که نه عطر خاطره دامن گیرشان می کند
نه نمک دستها وچشمها و دانه ودامت ...!!
+ نوشته شده در شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 17:47 توسط آرام
|