بارها گفته ام

این شهر بهار ندارد

باغ ندارد

بهار نارنج ندارد

وآدم اگر دلش بگیرد

دردش را به کدام پنجره بگوید

که دهانش  پیش هر غریبه ای باز نشود ؟!

" لیلا کرد بچه "

 

 وقتی آدم توضیحی برای چیزی ندارد هی توضیحش می دهد شاید بتواند ترجمه اش کند.بدون کم وکاست معنی اش کند.هی کلمه می بافد.هی جمله سر هم میکند.هی می نویسد یا اگر خوش بیان باشد هی تفسیرش میکند.با آب وتاب تعریفش می کند.تمام ذره هایش را می شکافد.با لحن ها وزبانها ولهجه های مختلف توضیحش میدهد.رنگ میدهدش.شعرش میکند وآخرسر می فهمد که دور باطل زده است.تلاشش بی فایده بوده .باید بنشیند وآن حس را تنهایی زندگی کند.تا از برداشتها وسوء تفاهمها پیشگیری کرده باشد.مجبور می شود آن حس را بدون موشکافی بگذارد گوشه ی قلبش وآب وجارویش کند که گرد دلخوری وبغض نگیرد.تا تازه نگهش دارد برای خودش .تا جلوی چشم نباشد که مجبور باشد به توضیحش. و عشق، یکی از آن حسهاییست که هرچه بیشتر توضیحش دهی  گند زده ای به اصل ماجرایش.

.

.

بعضی روزها که دلت  دارد از غصه می ترکد

بعضی روزها که داری تمام درونت را شخم میزنی به هوای اینکه ،هوایی ،دست بغضهایت را بگیرد

  دوست داری  یک فرشته ،یک پَری،از راه برسد

 تا از ته دل، بخندانَدَت

تا بگوید درد غصه هایت به جانم !

تا  مطمئن بگوید اصلاً بیا این دستهای من برای تو ، این شانه های من برای غصه های سنگینت

تا بگوید خنده های تلخت را به جان می خرم !

تا بگوید دنیا فدای یک قطره از اشکهایی که توی گلویت اسیر شده !

تا بگوید بیا این آغوش ،این مهربانی ،برای ضجه هایت ...!

تا دستت را بگیرد و پرده ی دردهایت را کنار بزند وببرَدَت کنار پنجره

وخوشبختی را در نگاهت بکارد

وهوای عاشقی را به روح خسته ات هدیه کند

تا اعتماد از دست رفته ات را برگرداند

تا ترسهایت را یک جایی گم وگور کند

تا برایت مادری کند.پدری کند ...دوستی کند ...

بعضی روزهایی که خسته ای از بار فکرها.از بار لحظه های تکراری زندگی ...

دلت یک مونس می خواهد که برای نفس کشیدنت جانش دَر برود

که برای آرام کردنت ،به آب وآتش بزند

که شعر شود سرتا پا، برایت ،برای خود خودت

تا عشق کند با بودنت ...حضور حتی سنگین پرغصه ی هراس آورت ...

 

تو که یک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد

حیف باشد که تو باشی ومرا غم ببرد