اینجا ، این شهر ، این کویر ِ کم باران ،بام ندارد که بالایش بایستم وتمام زمین را زیر بالهایم بگیرم.
تنها یک کوه معروف دارد که نه ساکت است ونه صبور...!
که نه خلوت گاه خوبی می شود.نه جای دنجی که وقت غمگینی بشود روی دنج بودنش حساب کرد...
ونه از آن ارتفاعاتی که هوایش ، هوایی ات کند ودلت را راهی خانه ی خاطره های تلخ وشیرینت...
ومن خیلی وقتها دلم یک جای بلند می خواهد .جایی که دامنه اش را بگیرم و بروم بالا ،
آنقدر بالا که همه چیز برایم کاه شود.کوچک شود.حتی غمهای بزرگی که توی سینه ام دارم...
جایی میان ابرها .جایی که بشود حضور کسی را حس کرد که غیر از آدمها باشد ...
آنقدر بالا که بشود بی بهانه و دلتنگی با دلی شیفته وخیالی آرام، به تو فکر کرد.
به تو فکر کرد دور از هر پنجره و دیوار و انتظاری ...!!
.
.
.
پله های کجا را
آب بریزم؟
کدام شمعدانی را
بر لبه ی کجا...!؟
چطور باید بفهمی
چه قدر قدم هایت
اتفاق ِ روشنی ست؟
چطور باید
دوستت داشته باشم
منی که
مردان زیادی را دیده ام
تویی را که
زنان بسیاری را...!؟
حرمتِ انتظار
برای همیشه از دستِ عشق رفت
مهدیه لطیفی