آسمان شهر پر از ابر شده

من ابرها را دوست دارم...

برای  من ابرها لذت می آورند...

لذت دیوانه شدن.دیوانگی ...لذت اینکه به سرم بزند بروم بیرون...

اینکه قاب این پنجره، این خانه، خیلی کوچک است برای تماشای ابرهایی که مهمان اینجایند!

اینکه باید بروم بالای بام، شاید و به سقف آسمان زل بزنم وحرف بزنم ...

وتوی دلم حرف بزنم وابرها را بگریانم

وبرای ابرها شعر بخوانم. دست بگذارم روی دل ِ دلتنگشان...

برای ابرها از زمین حرف بزنم...از آغوش زمین بگویم. از آدمهای روی زمین...

از اتفاقهایی که این پایین می افتد ...

باید برای ابرها اعتراف کنم

باید بدانند چقدر این پایین ،  بعضی آدمها ، آغوش ابر وباران را دوست دارند

باید بگویم که آدمهای عاشق ، عطر نوازش هایی را تشنه اند  که بوی زمین ندهد

ابرها باید خبر دار شوند از تنهایی عظیم  بعضی زمینی ها

از چشمهای به در مانده شان  ... 

باید از آرزوهای ساده ای حرف بزنم که این کره ی خاکی ، محالش کرده

باید  از رابطه ی دوست داشتن و فاصله حرف بزنم

از اینکه اینجا دوری ،دوستی می آورد ...

جواب خوبی ،بدی می شود

علاقه ودل بستن ، ترس می آورد...

دلسپردن معنی اش بندگی نمی شود ...

باید چشم ابرها را باز کنم تا اگر قرار است ببارند

روی دستهایی ببارند که شایسته ی نوازشند

روی شانه هایی که  لایق بوسیدن اند

روی بامی  باشد که عطر علاقه اش ، تشنه ی نگاه باران است...

باید اشک ابرها را دربیاورم

برای سنگینی اندوه آدمهایی که تنهایند وعاشق

باید به ابرها بگویم که تنهایی این آدمها  ، بابت دوستت دارمهاییست که به درد زمین نمی خورد...

باید تا دیر نشده به ابرها بگویم ببارند... و زمین را از خجالت  در بیاورند ...