از کودکی وسوسه معنی اش گول خوردن از جانب شیطان بود .هرجا این واژه قصد داشت قد علم کند تمام ترسها میریخت توی جانم .اما حالا این کلمه را دوست دارم. حالا این کلمه برایم مقدس است .این کلمه همان خواستنهای دلی من است .این کلمه از هوسهایم حرف میزند.از هواهایی که توی سرم میچرخد.از دلتنگیهایم.این کلمه تنها حس پر از عطریست که خاطر حزینم را مهمان تمام حسهای دوست داشتنی ام می کند.این کلمه ،مثل یک طبیب می ماند .مثل یک حبیب شاید...حالا میدانم پای هیچ شیطانی نمیتواند در میان باشد وقتی دستهای " تو " توی کار است...اصلاً بگذار نام دیگر" تو " وسوسه باشد وخاطره ها وسوسه گر من. و هوا ی  " تو "  همان موجود وسواس خناس ...وقتی من با همین وسوسه های کوچک وبزرگ ، با همین وسوسه های ناتمام ، حال خوبی دارم ...وقتی دست ودلم به پای این وسوسه ها می لرزد و احوال روحم یک جورهایی عالی می شود.وقتی همین وسوسه ها دیوانه ام می کنند واز دنیای معمولی آدمها کنده می شوم چطور میتوانم فکر کنم که شیطان جایی میان وسوسه های قشنگ من در کمین است... ؟!!