باران هم یکی از معدود چیزهاییست که دوست دارم  .

که  بلد است مثل شعر،تنهایی ،بی خوابی ،چای ،هوای دورو برم را عوض کند.

که عطرش

عطر تو را در جان دلتنگم می ریزد

که نوازش  قطره هایش ، به  دستهای تو ،می ماند... گرم ودیوانه کننده ...

که گاهی آهسته و نم نم ، وگاهی سیل آسا می نشیند بر بام علاقه هایم ...

اما حیف که گاهی راه خانه ام را گم می کند

که چشم های پشت پنجره ام را منتظر نگه میدارد ...

که یادش میرود چقدر دوستش دارم

وچقدر دلم دیدن وبغل کردنش را می خواهد ...

شاید برای همین باران را دوست دارم که شباهت عجیبی به تو دارد

که دستهایش بوی نور می دهند

وآمدنش  عطر انتظار

و آغوشش جایی برای  پناه بردن...