چقدر وقت دلتنگی ، وقت قرار از کف دادن ، فراموشی برایم آرزو می شود!
فراموش کردن بعضی لحظه ها ، فراموش کردن بعضی رفتن ها ...
این رسمش نبود جانم ...
اینکه ،تو تصمیم بگیری دستهایم را رها کنی و بروی
و من بنشینم پای خاطره ها یت و به گلدانشان با همین چشمهای خیسم آب بدهم...
چرا این روزها هیچ چیزی قدرت ندارد مرا سرپانگه دارد ؟!
جز فکر کردن به خنده هایت ، جز فکر کردن به یک عمر مهربانی ات ...
جز فکر کردن به تمام چیزهای خوب تو
جز فکر کردن به خوبیهایت ...بزرگواری ات وحوصله ات که هیچ وقت خدا ابری نبود.
نداشتنت درد دارد. خیلی هم درد دارد ...هوای نبودنت سنگین است ...
این روزها دلم اتاقت را می خواهد
که بیایم و تویش نفس عمیق بکشم وبغض کنم و حرف بزنم با تو ...
وحرف بزنم وحرف بزنم و تو دستهایم را بگیری و دلتنگیهایم را با نگاهت ، ببری...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۱ ساعت 16:45 توسط آرام
|