من از تمام لغات ،حرفها ،کلمه ها ، صفتها ،حالتها، تنها دیوانگی رو خوب میدانم . دیوانگی حتی برای یک هوای کاملاً طبیعی بارانی از نوع پاییزی اش...دیوانه شدن وقت دیدن یک قاصدک رها در باد .دیوانه شدن برای یک ابر کوچک توی آسمان ...برای خنده های از ته دل یک بچه ی شیره خواره و دست وپای کوچک وجورابهای قد انگشتش...دیوانگی برای شعرها ونوشته هایی که درست دست میگذارند روی نقطه ی دلتنگی وخواستنها وآرزوهایم...دیوانگی برای تمام پیرمردهای عالم که بدون وقفه ای درنگ ،برای این من دلتنگ، تصویر  پدرم را زنده می کنند. من به طرز عجیبی دیوانه می شوم  وقتی آن سوی کره ی جغرافیایی قرار است کسی برای کسی که هیچ ربطی به من ندارد غزل خداحافظی بخواند.من دیوانه می شوم برای دوستت دارمهایی که با دستان هنرمند بعضیها نوشته میشود برای " تو " ی معروف عاشقانه هایش.من دیوانه می شوم وقتی دلتنگی وشیدایی پشت بغضهای بعضیها را می بینم و می شنوم.وتنها میتوانم ببینم وبشنوم ...واین دیوانگی،این عالم دیوانگی می تواند توی تمام وقتهای روز وشب اتفاق بی افتد .اصلاً اغراق نیست اگر بگویم دیوانگی یک حس همیشه همراه است که دستهایم را می گیرد برای پریدن در هوایش...اصلاً دروغ نگفته ام اگر بگویم عقربه های ساعت هم در بی زمانی این دیوانگیهای من ، به استیصال رسیده اند.دیوانگی که تویش اشک هست.لبخند ِ پس اشک هم هست.خنده های گریه آلود هست و بی خوابی وبی خوراکی هم دارد. ودردهایش...دردهایی که درست می کشاندم توی یک بستر بی حوصلگی وکلافگی محض بدون درمان ... ومن خوشحالم که می توانم اینگونه دیوانه بودن را ،  اینگونه ،خلاف جهت زندگی ، زندگی کردن را ... حتی اگر قرار باشد کسی بردارد وبرایم بنویسد مازوخیسم دارم واین را هی تکرار کند ومن کلمه های مازوخیسمی ام را تحویلش بدهم...