گاهی وقتها مثل همین روزایی که داره می گذره

تصمیم می گیرم این آخرین نامه ای باشه که پست می کنم

به صندوق پست این دنیای مجازی

بی نام ونشانی از فرستنده وگیرنده

اما اون چیزی که من رو کنار این عاشقانه ها نگه میداره شاید

شکیبایی بیش از حدم باشه

در مورد اتفاقاتی  که می افته ومنو تا مرزهای عجیب زندگی می بره

نمیدونم تا کجا می تونم کاسه ی صبرم که الان مدتهاست طغار شده رو

مهار کنم تا سر نره ؟!شاید همین عاشقانه ها

همین دلبستگیهای کوچیک وبزرگ

همین بودنهای موقت ودایم

همین نگاههای یواشکی وآشکاری که به اینجا انداخته میشه

خودش کلی دستاویز باشه واسه موندن

واسه دوباره  شاعر چشم تو شدن

دوباره تو رو آفریدن

دوباره عشق بازی

دوباره مهرورزی

دوباره شب نشینی با خیال ورویا

دوباره  روزهای مملو از فکرهای دلچسب شادمان کننده !

بهشت من شیطان نداره

میوه ی ممنوعه هم نداره

فریب هم نداره

فقط شاید سیب های درخت آرزوش هنوز کال باشن

دوباره صبر می کنم تا برسن

تا شایسته بشن واسه دستای تو

تا روزی شاید افتخار بدی وبچینیش