در همسایگی ما یک فرد نابینایی زندگی می کند که همیشه احساس می کنم می بیند. چون به راحتی از خیابان ها عبور می کند و به راحتی مشتری راه می اندازد و به راحتی باقیمانده ی پول مشتری را پس می دهدو به راحتی زندگی می کند. همیشه سعی می کنم خودم را متقاعد کنم که از طریق گوشها وسایر حسهایش روزگار می گذراند و همه ی وجودش را به خدمت گرفته است تا برایش جای خالی چشمهایش را پرکنند. اما‌ مشاهداتم سُمبه ی پر زورتری دارند و نمی گذارند نابینایی اش را از دل باور کنم و همیشه در تلاشم بفهمم دارد می بیند یا نه ومعمولاً تلاشهایم بی ثمر می مانَد. حالا که این خبر در محله پیچیده که غلام نابینا یک دل نه صد دل عاشق شده است و با صدای بلند آن را جار زده است، باخودم می گویم چطور ممکن است مرد نابینایی که همسری داردبهتر از فرشته ها و فرزندانی آرام وسربزیر، مثل جوانی بازیگوش دل به دختری ببندد که اورا ندیده؟! عاشق شدن یک مرد نابینای پنجاه-شصت ساله زیادی برایم سنگین است وعشق که همیشه برایم چهره ی مهربانی داشته حالا دیگر چهره ی دوست داشتنی اش را از دست داده و گویی منفور شده است. حالا که افسار یک آدم نابینا را گرفته و اورا به هر طرف که خاطر خواهش هست می کشاند. حالا که توانسته یک آدم نابینا را با یک دختر کم سن وسال جفت وجور کند وبی رحمانه حضور مهربان و حمایتگر یک زن را ندیده بگیرد. انگار که آتش درون زنش به سمتم شعله کشیده باشد. حالا که می بینم نابینای محله یمان را تبدیل کرده به عقل لخت شده ای که سوزنش گیر کرده روی دختری. اینها کافی نیست تا ایمان بیاورم که او نابینا نیست و لااقل کمی از درز چشمهایش می بیند؟!