قبلنها من آدم ِ بدجورعاشقی بودم. از آن عاشقهای خرمسلک. عاشقهای نسنجیده. اینی نبودم که الان هستم.‌ الان یک کرگدن پوست کلفتم. یک آدم ترسو که وقتی مثل دیوانه ی شکست خورده ی محله اش به " دوستت دارم " بر می خورد راهش را کج می کند. من را ترسانده اند. حالی ام کرده اند که به هیچ آدمی اعتماد نکنم.حالی ام کرده اند دوری دوستی می آورد.حالی ام کرده اند آدمها پرنده اند. بعضیهاشان هم یکهو می زنند روی ترمز. حالی ام کرده اند دلتنگی هایم را به تارو پود تنهایی های خودم گره بزنم. به من یاد داده اند دل اصلاً آن چیزی نیست که تا الان فکر می کرده ام و فقط یه تکه گوشت است که میتوانم بی اندازمش جلوی سگ وگربه و هورمونهای احمقم را مهار کنم و همه چیز زیر سرِ اُکسی توسین است به همین سادگی. جانم برایتان بگوید من هم قبلنها مثل شماها بودم صبور ِ آرام با قلبی مطمئن و انتظاری برای پایان شبهای سیاه. گنجشک دلم با یک چیزهای ساده ای خوشحال می شد و مثل کودکی که بهش وعده ی دروغ می دهند فریب می خوردم.من هم مثل شماها وابسته بودم.دلبسته بودم.جانم در می رفت برای یک لحظه هایی ورسیدن به یک عطرهایی ولی از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان سرِ عشقم را در مسلخِ غریبانه ای بریدند وروی سینه اش گذاشتند. دوستانِ عاشق ِ دونفره ای که به من می گویید چطور می توانم؟ دوستان ِ فقدان زده ای که به من می گویید که نمی توانید جای خالی محبوب را تاب بیاورید، دوستانی که در آغوش من گریه می کنید برای جراحت هایتان، دوستان بی تفاوت وبا تفاوت وسرد وگرم و عاشق وخنثای من! خواستم بگویم از یک جایی به بعد کاری از دست کسی بر نمی آید فقط باید بنشینیم و صبر پیش گیریم و گاهی هم برویم ودنباله ی کار خویش گیریم وانگار نه انگار که " عشق آخرین عبادت ماست "