دلم می خواست یک بار ابری می شدم در آسمان که باد من را به سوی شهر تو می راند.بالای خانه ات می ایستادم و می باریدم.تو می آمدی پشت پنجره و به آسمان نگاهی می انداختی و اینجوری، نگاهت شامل حالِ من میشد بی آنکه بدانی که آن ابری که تو داری با چشمهای زنده بهش نگاه می کنی منم.
دلم می خواست چیزی غیر از خودم بودم مثلاً گنجشکی بر لبه ی پنجره ات که تو برایش دانه می پاشی یا غباری بر آینه ات که دست تو لمسش می کند یا اصلاً گوشی ات که تو مدام باز و بسته اش میکنی و انگشتانت روی تنش می لغزد و می رود توی جیبت. روی سینه ات وقتی طاق باز خوابیده ای یا زیر بالش ات وقتی دمر خوابیده ای یا روی گوشت وقتی زنگ می خوردیا دکمه ی پیراهنت که می تواند بوی انگشتان تو رو به جان بکشد. شاید هم بهتر بود یک عضو جدایی ناپذیر از تنت می بودم که با تو می خوابد با تو بلند می شود. با تو شاد می شود وغمگین. با تو حتی عاشق می شود و فارغ. با تو بی حوصله می شود. با تو می رود و می آید. شاید اینجوری دیگر عاشق بدپیله ای به نظر نمی آمدم که عشقش بوی دردسر می دهد. در هر حال یک چیز تو بودن بهتر از این بود که هیچکس تو باشم