حادثه ی دلخراشی که اتفاق می افتد
حادثه ای مثل زلزله
مثل سیل
سقوط هواپیما
به قهرهایی فکر می کنم که فرصت آشتی اش با یک سقوط نابهنگام
یک تکان ِ خانه خراب کن سوخته...
به دلهای شکسته ای فکر می کنم که به دست نیامده و دلجویی نشده، در یک سفر ِ بی بازگشت باقی مانده
به بازمانده هایی فکر می کنم که برای شنیدن صدایی؛ لمس ِ آغوشی؛ دیداری تا ابد باید در حسرت باقی بمانند.
به عشقی فکر می کنم که آنقدر مهجور می ماند؛ آنقدر در دلها سرکوب می شود تا به گور برود.
به زخم
به غم
به بازی های با احساسات
بازیهای با آبروی مردم
به بخل ها
کینه ها
به دوریهای ناجوانمردانه
ونزدیکی های الکی وآبکی و وِلکی
به کوچکی دنیا
به کوتاهی فرصت
به خودم وفرصتهای سوخته ام
به خودمان که فکر می کنیم مرگ فقط برای همسایه است....
حادثه که اتفاق می افتد
دلم پر پر می شود برای همه ی فرصت از دست داده ها و آرزو به گور برده ها...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۶ ساعت 9:8 توسط آرام
|