شرح ِ فراق در قالب سطرها نمی گنجد!!

چیزی که در قالب ِ جان هم نمی گنجد؛ چطور ممکن است با چند سطر ِ ساده شرح داده شود؟! 

ده سال است دارم می نویسم.از لذت ِ عشق؛ از بارِ دلتنگی؛ از اشتیاق ِ دیدار؛ از زخم و زهرِ فراق؛ از داغ دیدن و عواقبش؛ از دوست ؛ از محبوب ؛ از حُب و بغض ؛ از خانه ی خالی از عزیزهایم؛ از تنهایی و عمقش؛ از جفا؛ از وفا اما هیچوقت آرام نشدم.بارِ سنگینی روی قلبم است که با کلمه ها سبک نمی شود.

کاش میشد از چیزهایی که حجمشان  بزرگ است  گریخت! کاش میشد در دامِ دوست داشتن نیوفتاد! کاش میشد فراق را کشت!