خدا خودش فرصت نبخشیدن هم داده

یک جایی آدم نباید ببخشد. نباید آسان بگذرد.یک جاهایی آدم باید مثل ارغوان ِ سریال زمانه با هوش وزکاوت، همان بلایی را سر ِبهزاد قصه بیاورد که سرش آورده . یک جایی آدم نباید بهار بشود وفرصت دوباره بدهد...فرصت دوباره خانه ی ویران ِدل ِ آدم را مرمت نمی کند. اعتماد ِ رفته ی آدم را بر نمی گرداند. ترسهایی که در بند بند وجود آدم نشسته را پاک نمی کند. بخشیدن آتش قلب آدم را نمی خواباند. حتی آنهایی که می بخشند ، حتی آنهایی که خیال می کنند بخشیده اند در وجودشان زخمهایی هست که منتظر فرصت نشسته اند تا سر باز کنند.یک دلخوریها ودلشکستگی هایی که لذت ببخش هم رفع ورجویش نکرده ...یک بی اعتمادیی هایی شکل گرفته که نمیگذارد به آدم ِدیگری اعتماد کند یا قلب شکسته اش را بدهد دستش...سرشار می شود از حس ناامنی. سرشار می شود از حس ِگزنده ی بی اعتمادی و راه ندادن. می شود آدمی که به راحتی سر ِعشق را می برد وروی سینه اش می گذارد.