توی این عصر شبکه های اجتماعی که نام وآوازه ای از دل نمانده انتظار غریبی ست اگر انتظار داشته باشیم از سعی دل چیزی باقی مانده باشد یا که آدم بتواند بی خوف و هراس بنشیند و در وصف عشق بنویسد.حتی محبوبها هم دیگر آن محبوب های خوش قد وبالای زیبا روی وزیبا موی نیستند و عاشقانگی ها شکل وشمایلش عوض شده...دیگر عطرها وبوها برانگیزنده ی احساسات نیستند ودر واقع احساساتی وجود ندارد که برانگیخته شود.همه چیز به شکل دهه ی نودی اش پیش میرود و بعید میدانم خاطره ای بر جریده ی دلی ثبت شود و کسی پیدا شود که مسئولیت خنده ی عاشق کن یا صدای عاشق کن یا حضور عاشق کنش را به عهده بگیرد.دیگر خیلی خنده دار است اگر کسی اعتراف کند که محبوبش را تا بن جان دوست دارد یا شیفته وار و دل از کف داده اعتراف کند که آغوش محبوبش مترادف امنیت است ودر واقع آغوش، دیگر مثل گذشته، مظهر امنیت و آرامش نیست .انگار دنیای رابطه ها، دریکشب ، قرنها به جلو پریده و یا یک سیل خانمان برانداز مثل این شبکه ها آمده و همه ی چیزهای خوب را با خودش برده و در اعماق آبهای آرام دفن کرده...نمیدانم این چه بلایی است که بر سر عشق آمده . فقط میدانم هرچه هست به ضرر ما آدمهای خاطره باز و عاشق پیشه است...هرچه هست بوی بی رحمی میدهد.بوی مرگ عشق...مرگ دوست داشتن.مرگ مهربانی...!!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۵ ساعت 8:14 توسط آرام
|