من اصلن کاری به زمانه ندارم.کاری به اینکه عشق به لطف روابط گند وگوه الان در چه موقعیتی قرار دارد و مهربانی چه بر سرش آمده.کاری به مشکلات خودم و قلب نیاز به مرمتم ندارم.فقط می دانم که می خواهم تمام تلاشم را بکنم تا دخترم،یک عاشق مهربان شیفته بار بیاید با اینکه من سختیهای جان فرسای راهش  را می دانم ویک مادرم که حاضر نیستم یک خار پای دخترم را بخراشد چه برسد به این  راه پر خطر و زخم ها و خستگی هایش ...می خواهم با همه ی نقطه ضعف هایم تمام تلاشم را بکنم که دخترم یک گوشه ی دنیا را به اندازه ی چشمهای تماشای خودش،بهشت کند و جهنم بی مهری دنیا را با مهربانی اش،به خود هموار کند. چون فقط عشق است که ارزشش را دارد آدم برایش از همه چیزش بگذرد وعشق است که می تواند زندگی را به معنا برساند و بفهماند که مرگ پایان همه چیز نیست.عشق است که شفای دردهای بی درمان این دنیاست  و مرهم دردهایی که دنیا و آدمهایش تولید می کنند. چون فقط عشق است که به روزهای پر از نومیدی آدم، امیدهایی را می بخشد و عشق است که توانایی این را دارد که بگذارد تو در اوج آشفتگی و دست از دنیا شستن،سر بر بالینش بگذاری وآرام بگیری وعشق است که به وقتهای بی حوصلگی که از خودت ودنیا بریده ای گهواره ی تسکینت می شود و دست نوازش می کشد بر سر غصه هایت...کافی ست در این دنیای بی در وپیکر، یک نفر را، یک چیز را، یک جا را عاشق باشی ودوست بداری ....کافی ست یک نفر در دلت راه برود.بایستد .بخندد و زندگی کند آنوقت به تو این توان وقدرت را می دهد که همه ی جای خالی ها را، همه ی تلخ کامیها وناکامیها را،همه ی سختی ها ومصائب را،پشت سر بگذاری حتی اگر توانش را نداشته باشی.حتی اگر جانی برایت نمانده باشد...عشق است که هرگز نمی میرد و فراموش نمی شود و غیبش نمی زند و ترکت نمی کند...