از وقتی که از خانه ی کودکی ام جدا شدم تنم بوی غربت گرفت اما امید هرچند وقت یک بار دیدن تان قلبم را آرام می کرد.تا اینکه مامان یکهویی وسط خوشیهایمان چمدان بست و آن درد لعنتی آمد و در سلولهای عاشقش ریشه کرد و به طرز فاجعه باری ازما جدایش کرد غربت برای من ،واقعی تر شد...ملموس تر...جای رازم را از دست داده بودم...جای خوشحالی هایم را...ناز هایم را... همه اش در آغوش مامان خلاصه شده بود...آغوشی که هر بار میخواستم موقتی، ازش جدا شوم می مردم وزنده میشدم...با رفتن مامان، امیدم را از زندگی نبردیم..قطعش نکردم چون می ترسیدم واا بدهم قلب نصفه نیمه ی تو را از دست بدهم...تصمیم گرفتم در مرگ مامان مقاومت کنم و حتی اگر تلخی اش را نپذیرفته ام به روی خودم نیاورم ...تصمیم گرفتم به بی آغوشی ام بها ندهم و به شانه های محکم تو، دلخوش باشم...تصمیم گرفتم خدا را گول بزنم و مدام ازش تشکر کنم که تو را دارم...مدام لطفش را فراموش نکنم ...باج ها دادم تا قلبت را برایم نگه دارد...مظلوم نمایی ها کردم...مثل بچه های معصومی که اسباب بازیهایشان را گم می کنند ویه گوشه ای کز می کنند وگریه میکنند...سه چهار سالی سرخدا را گرم کردم که حواسش را از تو پرت کنم...اما خدا هرچند ماه یکبار یک شوکی بهمان وارد میکرد...یعنی که هی ...حواست باشد جان عزیز تو در دستهای من است ها...تا اینکه بلاخره خدای خوب ومهربان، زهرش را به زندگی من ریخت وتو را هم فرستاد پیش مامان...همانجایی که نمی توان دیدار را میسر کرد...همانجایی که اسم اصلی فاصله است...فاصله همان مرگ است...مرگ است که وقتی بی افتد وسط ،دستت از همه جا کوتاه می شود...میدانید چرا از خدا شاکی ام؟! می فهمید اصلن چه می گویم؟ خدا نکند آدم عزیزش را حتی روی تخت مریض خانه ببیند چه برسد روی سنگ غسالخانه...کفن پیچ ...بعد بنشیند تمام مراسم دفنش را تماشا کند و کاری ازش برنیاید...شما می فهمید اوج ناتوانی آدم همان جاست که هیچ التماسی،هیچ تلاشی،هیچ دعا وثنایی نجاتت نمیدهد یعنی چه؟!
من بی سوادم .من به علت ومعلولهای علمی شما آدم فرهیخته ها هم که معتقدید اصلن خدایی نیست که ببرد وبیاورد کاری ندارم...اصلن فرض شما را هم که درست بگیرم باز هم از علتی که باعث مرگ می شودبدجوری شاکی ام... اصلن از خدای شما آدم مذهبی ها و غیر مذهبیها شاکی ام...از حتی روند طبیعی طبیعت که همانا مرگ وزندگی ست ...از مرگ و مرگ ومرگ که شما نمی فهمید چقدر تلخ وگزنده و غیر قابل پذیرش وبی رحم است...
+ نوشته شده در جمعه ۱۸ دی ۱۳۹۴ ساعت 14:31 توسط آرام