می دانید ...آدمی که هی احساسش به سنگ می خورد و هی دلش می شکند وهی سعی میکند دوباره خودش را رفو کند و بزرگش نکند و زخمش رابخیه کند ..آدمی که هی صبر پیشه می کند وهی با پر رویی تمام می رود در خانه ی خدا را میزند وهی تاکید میکند که خداجان من این را نمی خواهم وآن را ...فقط به دلم قدرت مهربانی کردن ونرنجیدن بده...قدرت بخشیدن بده...قلبم را از سیاهی کینه و بغض وبخل برهان...آدمی که هی از دست می دهد آن هم نه مثلن مال واموالش را که قابل جبرانند بلکه عزیزانش را و هی بعد از دردهای هجران، خودش را جمع وجور می کند و منتظر نمی ماند کسی زیر بغلش را بگیرد ویا خودش را نمی اندازد روی دوش کسی و دردهایش را آنقدر در سینه اش نگه میدارد که تبعاتش ، می شوند مرض های رنگارنگی در جسمش.آدمی که حتی در فکرش ناز کردن را، جلب توجه کردن را ، خفه میکند و خودش را در برابر رنج مدام ناز کش نداشتن وخریدار نداشتن، متقاعد می کند...آدم ی که هی وقتی غمگین می شود ودلتنگ ومی داند کسی که می تواند دلتنگیهایش را آرام کندنیست و هی این دلتنگیها را با خودش مرور میکند ودر خودش می ریزد ...آدمی که هی از صبح تا شب واز شب تا صبح منتظر می ماند که زیر آسمان به این بزرگی خدا واینهمه خلایق یک نفری عمیقن دوستش بدارد و بی منفعت طلبی و از صمیم دل بخواهدش.آدمی که همه ی این ،مصیبتها را کشیده ..آدمی که در ظاهرش آرامش را ریخته ودر صورتش خنده را ودر گفتارش عاطفه را،مهر را،توجه را ، در درون پر هیاهو و آشوب و آشفته اش یک قاتل مخفی شده نشسته...یک کودتای نهفته...یک به سیم آخر زدن...یک تیر خلاص...
+ نوشته شده در شنبه ۱۲ دی ۱۳۹۴ ساعت 10:48 توسط آرام