من در شهری زندگی می کنم که همه ی شما دوستش ندارید ولازم نیست که به روی من بیاورید که چطوری تحملش می کنم ویا یاد خاطرات بدتان بی افتید و یا حتی بگویید که کلاهتان هم در این شهر اگر افتاد بر نمی گردید برداریدش و خیلی چیزهای دیگر که خودم وشما خوب می دانیمش...من در شهری زندگی می کنم که مردمش از مردم کوفه بی عاطفه تر وسنگدل ترند و آدم باید یک چاه تنهایی داشته باشد که سر بکندتویش و غصه هایش را در گوش چاهش بگوید...من در شهری زندگی می کنم که اگر لباس زیادی روشن بپوشی، با مته ی چشمهایشان سوراخت می کنند و اگر کفشهایت صدا بدهد دنبالت راه می افتند که بهت حالی کنند موجبات فساد را داری مهیا میکنی...در شهری که با همه چیز شخصی وفردی ات کار دارند اما با دردها وغصه ها وکاستیهای مهمت ،نه...با فقر و بی پولی ات نه...با نیازها ودرماندگی ات نه...حتی با اشکهای تنهایی ات نه... مچاله شدن از درد توی خیابانت هم، نه ...شهری که نه در پارکش آرامش وامنیت خاطر داری نه در خیابان هایش. نه در خانه اش . نه حتی در مسجدهای فراوان وحرم و بقعه ها و امام زاده هایش...شهری که مثلن امام زمان دارد و مسجدی که می آید می نشیند ونامه های منتظر و دردمند شما را پاسخ می دهد. همین شماهایی که از راههای دور سه شنبه های غریبانه ای را با این شهر شریک می شوید ومتوسل می شوید به حرم اش...شهری که تاکسی هایش فقط ، حامل رساندن شما به مقصد نیستند و از اولش که مسافرشان می شوی حق دارند پا توی کفش رزومه ات کنند .شهری که مردهایش بسیار دله و گرسنه اندو عابرهایش حق دارند از هرجای تو خوششان نیامد یا دین و مذهبشان را به خطر انداخته بود اقدام فردی کنند و حتی برایت حکم صادر کنند وتو فقط حق داری سکوت کنی و رد شوی ...شهری که زنهایش همه مامور مبارزه با مفاسد اجتماعی اند و مفاسد از نظر آنها با مزاحمت نوامیس و زورگیری و اینها فرق دارد و مفاسد از نظر آن ها لبخند های تو می تواند باشد که اشتباهی در خیابان به دخترت زده ای وحواست نبوده که اربعین حسینی ست...یا شال قرمزت می تواند باشد که پوشیده ای و حرمت زهرا( س) را نگه نداشته ای وخیلی چیزهای مسخره ی دیگر ...شهری که به شدت روانم را خسته کرده و غمهایم را به توان می رساند و دلم می خواهد از شرش خلاص شوم...
من نمیدانم چه چیزی پایبندم کرده است
کوه اگر پا داشت تا حالا از اینجا رفته بود... (حسین جنتی)
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۴ ساعت 8:40 توسط آرام
|