خدایی که در من زندگی می کند همان است که مادرم به من نشان داد...آموزشهای مادرم حرف نداشت...خدا را در رفتار مادرم کشف می کردم وقتی غمگسار غمگین ها بود...وقتی دست ِ دردمند ها را می گرفت...وقتی عاشقانه،عطای لذتهای مقطعی زندگی را به لقایش می بخشید...وقتی عاشقانه،بر سخت ترین مشکلات صبر می کردو با صبرش همه ی ناهمواریها را هموار می کرد...وقتی پدرم را می پرستیدو به همه ی آدمهای عزیز زندگی اش به خاطر پدرم پشت می کرد...وقتی شانه ی تسلی مصیبت زده ها بود...وقتی بیشتر وعده های غذایش را با همسایه ها شریک می شدو وقت ِ کشیدن غذا، اول سهم آن همسایه ی پرجمعیت مان را کنار می گذاشت...وقتی جمله ی اول همسایه، بعد خانه ورد زبانش بود...وقتی بدگویی را حرام اعلام کرده بود و وقتی ما از سر نادانی یا بغض یا حتی درد دل کردن اسم کسی را به زبان می راندیم باید منتظر سرسنگینی وقهر تلخ مادرمان می شدیم و همه می دانند که قهر مادر چقدر آدم را خالی می کند... وقتی روی اتفاقات مورد دار و دردسر ساز و پر تبعات، سرپوش می گذاشت وپی اش را نمی گرفت تا با آبرو و عزت کسی بازی نشود ودل کسی وسط دعواها ونرخ تعین کردن ها نشکند...وقتی محور فامیل بود و تنها عمه ای که مرگش را هیچ کس هنوز که هنوز است باور نکرده...وقتی آثار کارهای مهربانش هنوز در سطر سطر روزگار ِ خیلی های آشنا وغریبه جریان دارد...خدا از قلب مادرم ودستهایش و عشقی که در چشمهای پدرم بود به من سرایت کرد...برای همین است که هنوز که هنوز است برای خدایی نامه می نویسم که نمی دانم قرار است با نامه های مضطر ِمن چه کند؟!
بارها برای خدایی که نمی دانم کجاست نامه نوشته ام. شاید به این اطمینان که مهربان ترین و عزیزترین آدمهای زندگی ام در وجودم، ساخته اندش...به این اطمینان که به آن آدمها و اعتقادشان، مطمئن بوده ام...با این اعتماد که هرگز برایم شکل وشمایلش را نساخته اند. اگر چیزی هم در وجود من با شکل وشمایل ساخته شد دست ساز معلمهای دینی وپرورشی مان بود...
+ نوشته شده در شنبه ۷ آذر ۱۳۹۴ ساعت 10:47 توسط آرام
|