موضوع انشاء اغیار 

 

من انشای خود را اینگونه آغاز می کنم. به نظر من، در دنیای دوست داشتن، نه از این دوست داشتن های چند روزه ایه گذرا، از آن یکی دوست داشتنها، دو دسته وجود دارند. دسته ای سخت جان ها که همانا آنهایی اند  که بی دریغ وبی وقفه به امر دوست داشتن مشغولند و تمام خیال و رویا و شب و روز ولحظه هایشان، غرق خوشی ولذت و درد وعذاب این دریاست و باو جودی که گاهی کم می آورند وخسته می شوند وگلویشان دردآشنای بغضهایی ست با عطر عشق ودوست داشتن، اما همیشه حی وحاضرند. 

همانهایی  که گاهی هم از بخت بد، با دست خودشان گور خودشان را می کَنند و این دهان بی معرفتشان را بی موقع باز می کنند و دلتنگی را عیان می کنند و گله وشکایت هایشان سر باز می کند و یکهویی  می روند در لیست سیاه چرتکه اندازان وحسابگرانی که  دوست داشتن شان را بده بستانی کرده اند و هرچه رشته اند به دست ِ محبوب ِقصه پنبه می شود و کی گفته که دیده ی اغماض را برای این وقتها گذاشته اند ؟!

و دست ی دیگر همانا اغیارند. دسته ای  که در شعرهای پر سوز وگداز عاشق های شاعر مسلک بسیار یافت می   شوند. دسته ای که از گرد راه نرسیده، عزیز ومحترم می شوند و برخلاف گروه اول بجای اینکه دوست بدارند، بی وقفه دوست داشته می شوند و سرشار از ناز و عشوه اندو جانشان هم اصلن سخت نیست...که نه وفا می کنند ونه ملامت می کشند و همیشه خوش اندو در طریقت شان هم رنجاندن ورنجیدن کافری نیست...این دسته همان هایی اند که به راحتی وبی هیچ سعی ِدلی،جای خود را در دل ِمحبوب قصه باز می کنند و سعی ِدل ِ جان سختان را باطل می کنند...غیرهایی که شمع ِ شب ِ تار می شوند و تک ستاره ی آسمان دوست داشتن و میوه ی دل و فرشته هایی که از زور عزیزی نمی شود ازشان دست برداشت... موجوداتی که معجون فراموشی می ریزند در جان نوستالژی وخاطره های محبوب و از محبوب موجودی می سازند که گویی تازه متولد شده و چیزی از دنیای قبلش را یادش نیست. محبوبی که تا دیروز دوست داشتن بلد نبود و حتی ادای جمله ی دوستت دارم را هم ...محبوبی که در وجودش قدرت بزرگتری وجود داشت به اسم غرور که به هیچ بهانه ای شکسته نمی شد. محبوبی که اهل خطر کردن نبود. 

اغیار همانا برندگانند. برندگانی که بی هیچ هزینه ای و هیچ لطمه ای وهیچ دلتنگی خودشان را در دل محبوب جا می کنند به همین آسانی که گفتم. باور کنید...!!