آن قسمت اندوهم که مربوط به تو می شود قشنگ است...دلم می خواهد برای یکی توضیح بدهم که غمی که در نی نی چشمهام نشسته...بغض مدامی که حتی وقت خوردن وحرف زدن توی گلویم است...این دلتنگیهایی که کمتر وبیشتر می شوند اما هیچوقت تمام نمی شوند...این گریه های با صدا وبی صدای زیر پتو و دوش و همه جای خانه وخیابان و تاکسی ها...این خستگیهای دستهام و صورتم و این بی خوابیها وخوابهای از پَر سبک ترم،مربوط به دوست داشتن تو است...من در دوست داشتن تو غرق شده ام . رود ِکوچک ِدلم به دریا ریخته...دریا هم که کیست که نداند که موج دارد...طوفان دارد...شبهای نا آرام دارد...؟!!
من در توصیف این دریا،عاجزم. در توصیف اینهمه دوست داشتن. من نمی توانم فرق این اندوهم را توضیح بدهم. نمی توانم بگویم درد ِ از دست دادن خیلی سخت است اما امان از به دریا زدن. نمی توانم درست وحسابی توضیح دهم دلتنگی از درد دوری رفته هایم، تمام توانم را گرفته اما امان از دلتنگی هایی که در تن و روح دوست داشتنم زندگی می کنند. نمی دانم از دست ِاین جمله ی "دوستت دارم " کاری بر می آید یا نه اما هزاران بار از گلوی به بغض نشسته ام می ریزمش به دامن این کلمه ها،شاید در توضیح وتوصیف تو، به عجز من کمک کندو فرق این اندوهم که تویی را با حزن از دست دادن وجای خالی عزیزهایم روشن کند...!!
چرا دوستت دارم؟
هیچ قایقی به یاد نمی آورد
که آب چطور در آغوشش گرفته
و گرداب چطور برهنه اش کرده
چرا دوستت دارم؟
از گلوله نمی پرسند
از کجا آمده
معذرت هم نمی خواهد
از من نپرس چرا دوستت دارم
نه من می دانم
نه تو...
"نزار قبانی"