تو حبابی و من آبم کیست جز من در زمین 

از توبا دل نازکی هایت نگه داری کند... 

 

محبوب انتخابی نیست...یعنی لباس نیست که بپوشی تا ببینی به تنت می آید یا برازنده ی قواره ات است یا نه... 

محبوب کفش نیست که بپوشی تا تنگی وگشادی و زشتی و زیبایی اش دستت بیاید... 

عطر وادکلن نیست تا تلخ وشیرین،سردو گرمش را تست کنی ... 

خانه نیست ..ملک نیست...کتاب وفیلم نیست که از روی نشر ونویسنده اش برترینش را انتخاب کنی...

محبوب خودش یکجایی از زندگی سر ِراه ِدلت قرار می گیرد و بی آنکه از قبل برنامه ریزی اش کرده باشی، از قبل براندازش کرده باشی، از قبل جایی برایش کنار گذاشته باشی، از قبل برایش نقشه چیده باشی جایش را در دلت باز می کند...بی آنکه بخواهی، بخواهد. بی آنکه بدانی، بداند. بی آنکه خواسته باشی خودت را در دردسر ِعظیم دوست داشتن بی اندازی...خودش می رود در عمیق ترین و محکم ترین جای دلت می نشیند وکنگر نخورده لنگر می اندازد وتنها مهمان ناخوانده ای می شود که با همه ی توان وداشته هایت وبا همه ی بضاعتت، دلت می خواهد تا آخرین لحظه ی زندگی، پذیرایی اش کنی. مراقب باشی آب در دلش تکان نخورد. خزان به دلش راه پیدا نکند. نرنجد. دوستش بداری تا سر حد ِمرگ. از گل نازک تر نگویی اش. اهلی اش می شوی. رامش می شوی. غرورت را جلوی پایش سر می بری. برای شهد لبخندش، برای طنین صدایش، برای تماشایش،عطر ِبودنش، به آب وآتش می زنی و به خانه ی دلت جوری می رسی که بهش بد نگذرد وشال وکلاه نکند برای رفتن...!!