من میانه ای ندارم با آدمهایی که می خواهند با نقش بازی وخیلی تصنعی، فضایم را عوض کنند و الکی مثلن راه می اندازندو از همه جا بی خبر و با حال ِدلم بیگانه،هی آسمان را به ریسمان می بافند و میانه ای ندارم با  آنهایی که از جمله های سخت نگیر و به داشته هات لبخند بزن و امید،چیز خوبی ست برای عوض کردن حالم استفاده می کنند و آنهایی  که یک جوری می خواهند مشکلم ودردم را پیش چشمانم کوچک جلوه بدهند... 

 

من میانه ای ندارم  با آدمهایی که نمی گذارند به درد خودم بسوزم وبمیرم و در غمهایم غرق شوم وهی می خواهند مرا برگردانند به دنیایی که با هیچ چیزش کیف نمی کنم ...من میانه ای با این غمگسارهای زورکی و الکی ودرد ندیده ونچشیده ندارم...حتی با آن دسته ای که معتقدند برای رهایی از غم وغصه هایم باید، به آغوش ِ هر چیزی پناه ببرم...من آدم ِبه آغوش هر چیزی پناه بردن نیستم...من آدم به آغوش عشق پناه بردنم...دردهای من با عشق تسکین  پیدا می کنند.من نیاز دارم کسی خیلی واقعی به من هر روز این اطمینان را بدهد  که حضورم به درد یک جایی از این دنیا، یک نفری می خورد...روح ِ بارها وبارها زخم خورده ی من ودل ِبارها بارها شکسته شده ام، با دوستت دارم مرمت می شود .امید برای من یعنی آنهایی که دوست دارم باشند.برگردند...امید برای من یعنی دلتنگیهایم یک جایی تمام شوند...من از دایره ی لغات تکراری همه خسته ام...خسته ام از اینهمه بی مهری وبی توجهی آدمها به همدیگر...