شما خیلی بی رحمید.خیلی هم وقت نشناس.
خوب است کسی بیاید سر وقت خودتان؟ عزیزهایتان ؟!
خوب است یکی یکهویی و یک کاره مثل خودتان، بیاید بنشیند روی قفسه ی سینه ی عزیز قلبتان؟
خوب است یکی بر دارد ومثل خودتان، توده های بدخیم بریزد به جان ِعزیزتان...
خوب است یکی بیاید و بنشیند وسط خوشبختی تان و آن را به چشم بر هم زدنی بهم بریزد؟
خوب است یکی بردارد ومثل خودتان بی رحمانه، امن ترین آغوش تان را بفرستد زیر خروارها خاک؟!
شما بسیار ناگوارید...تلخید...هیچ کس دوستتان ندارد تا زمانی که زندگی به ستوه نیاورده باشدش...
همه از شما می گریزند. هیچ کس عاشقتان نمی شود...
آخر گرفتن جان ِآدمها هم شد شغل؟! آنهم آدمهای امیدوار به زندگی نه بریده از دنیا...؟!
چطوری خواب به چشمتان می رود آقا؟
چطور وقتی از یک بچه ی معصوم،مادرش را می گیرید می توانید راست راست بگردید و بروید سراغ بعدیها؟
شما تنها قاتلی هستید که هیچ پلیس ودستگاهی نمی تواند شکارتان کند
شما بزرگترین قتلهای زنجیره ای را مرتکب می شوید و کسی نمی تواند ردتان را بگیرد...
از شما بدم می آید به خاطر اینکه با بی رحمی ، جان ِعشق هایم را دانه دانه گرفتید...
شما را دوست ندارم چون داستان تمام کردن زندگی وخستگیهای من، دست ِشماست...
شمایی که انگار عهد کرده ای بروی سراغ جان ِآنهایی که نباید تمام شوند...نباید بمیرند...!!
آنهایی که هر کدام شان جداگانه می تواند همه ی خوبی یکجا باشد...!!
آنهایی که باید باشند تا دنیا را گلستان کنند وقابل تحمل...
آغوشتان بی رحم ترین آغوش دنیاست می فهمید آقا!
نا امن ترینش...
جیغهایی که می کشید هنوز توی گوشمه.دلم می خواست کرباشم ونشنوم.دلم می خواست این پنجره ی روبه کوچه رو گل بگیرم که دیگه حتی متوجه نشم اونور دیوارا چی می گذره.دلم می خواست مُردنی وجود نداشت.مرگ خیلی بی رحمه.مرگ تنها فاصله ایه که درمون نداره.مرگ تنها چیزیه که نمیشه ازش گریخت وعقب انداختش.وجودم با جیغاش می لرزید.مطمئن بودم کسی، تو چند قدمیم پرونده ی زندگیش بسته شده.مطمئن بودم یه زن ِدیگه، مثه خودم تا ابد خنده های از ته دلشو از دست داده...
" آخ اگر آدمها
حواسشان بود که زندگی هر لحظه ممکن است تمام شود..."