محبوب‌تان را – دوست‌ترین‌تان را – هرگز نبخشید. بخشش، دوپهلوترین، خطرناک‌ترین و نامردترین واژه‌ای است که ممکن است در تار و پود یک رابطه‌ی دوستانه پیدا شود و پنهان بماند؛ درست مثل کاردی تیز که لابلای وسایل دیگر پنهان شده و یک روز که بی‌هوا دست می‌اندازید تا چیزی را از کشو بردارید، عمیق‌ترین زخم‌ها را بر دست‌تان می‌گذارد.

چه کسی توان دیدن زخمی بر چهره، دست یا تن محبوب‌ش را دارد؟ هیچ‌کس. در مواجهه با جراحت و خون و درد و فریاد و التماس محبوب‌مان، بسیاری از ما چه می‌کنیم؟ به سرعت چیزی می‌یابیم تا جراحت را ببندیم. تا زخم را مرهم بگذاریم. تا جلوی خون را بگیریم. تا از اوج درد بکاهیم. تا فریادها و التماس‌ها را فروبنشانیم. تا ببخشیم.

و چنین می‌کنیم. زندگی شیرین می‌شود. خون بند می‌آید. زخم پنهان می‌شود. درد آرام می‌گیرد. فریادها به نجوا و سکوت می‌گراید. دوباره آرامش بازمی‌گردد. انگار. اما…

اما آنجا، لابه‌لای زخمی که به سرعت بسته‌ایم و خوشحالیم که دیگر چشم‌مان بدان نمی‌افتد و خاطره‌اش فراموش می‌شود، تیغ ِ شکسته‌ای، خرده شیشه‌ای، استخوانی باقی مانده است. استخوانی که دیگر به چشم نمی‌آید، حتی شاید وجودش هم احساس نشود، اما هست. هست تا روزی/جایی که هیچکس منتظرش نیست، که فراموش شده و نادیده گرفته شده، که نباید باشد، بودنش را به رخ بکشد: با عفونت ِ طاقت‌فرسایِ یک زخم ناسور. با ناگزیری از شکافتن، کندن و برداشتن قسمتی از وجود محبوب. که چاره‌ای جز این نیست برای بقای رابطه؛ جز شکافتن، کندن و برداشتن – تازه اگر که دیر نشده باشد.

با واژه‌ی مبتذل بخشش، استخوان لای زخم‌های کوچک و بزرگ دوستی‌هاتان نگذارید. بگذارید عفونت نفرت و خون جراحت بیرون بریزد؛ ریزه‌استخوان‌های لای زخم، خرده شیشه‌ی آوار حادثه‌های تلخ، از لابه‌لای رگ و گوشت رابطه درآید، بعد روی زخم را مرهم بگذارید و ببندیدش. با بخشش اما به محبوب‌تان خیانت نکنید. محبوب، محبت طبیبانه می‌خواهد.

{ حسین وحدانی }