به دلم گفته ام بعضی چیزها را نخواهد.گفته ام بعضی چیزها درست است که خیلی خوبند و آدم را تا اوج خوشبختی می برند. درست است که آن بعضی چیزها اگر نباشند، آدم عذاب می کشد، رنج می کشد...درست است که نمی شود از خیرشان گذشت چون با دوستت دارم هایت رابطه ی مستقیمی دارند...درست است به داد ِ لحظه هایی می رسند که مثل معتادهای در حال ترک داری درد می کشی.درست است که خواستن شان وقت چندانی از کسی نمی گیرد ولطمه ای به هیچ کجای دنیا وارد نمی کند.درست است که بی شیرینی شان کامت همیشه تلخ خواهد بود و هیچ شهد لبخند وعشقی از تلخی اش کم نمی کند اما نباید بخواهدشان...باید وقتی ویارشان به سرش زد یاد تمام روزهای تنهایی و بغض وبارانش که دستش به هیچ کجا بند نبود بی افتد.باید وقارش را حفظ کند و خواستن هایش را پشت گوش بی اندازد.باید پا روی ابراز علاقه هایش بگذارد و نمی گویم فراموش کند اما با آنها بجنگد تا شکست بخورند وبرگردند سر جای اولشان. برگردند به آن ته ِ ته ِ وجود که ته نشین شده بودند.باید بی رحمانه به ریششان بخندد وکنارشان بگذارد.به دلم گفته ام اگر بعضی چیزها را خواست به خودم بگوید تا حواسش را پرت کنم وبه جای آن چیزها ، آن جای خالیها، با آهنگ ها وشعرها مشغولش کنم.برایش " دوست دارم " چاووشی بگذارم تا اول با گریه خالی شود بعد که سبک شد برایش با آن آهنگ گوگوش، که خودش می داند کدام را می گویم، برقصم وشلنگ تخته بی اندازم تا بعد از یک دل سیر گریه کردن از خنده ریسه برود. برایش شعر ِ نهنگ گروس را بخوانم تا وجودش پر از نفرت آنی شود و هی آن خط آخرش را تکرار کنم وتکرار کنم و آنقدر سرگرمش کنم به زمین و زمان تا آب از آسیاب خواستن هایش بی افتد...اگرچه آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد...دلم را خوب می شناسم.برای خودش سرتق ِ کله شقی ست...
+ نوشته شده در دوشنبه ۸ تیر ۱۳۹۴ ساعت 16:58 توسط آرام
|