آمده ام برایت بنویسم بیاو حقم را از همه پس بگیر چون خودم خسته ی جدلم.چون از دنیا وآدمهایش شکست خورده ام. چون ترفند وشیوه ی مهربانِ تو، که یادم دادی به درد این روزهای غریب نمی خورد. حقم را از هم ی آنهایی که سرم داد می کشند.همه ی آنهایی که دلم را له می کنند.همه ی آنهایی که برایم می دوزند ومی برند وتنم می کنند.همه ی آنهایی که تصمیم می گیرند من کی بروم گم شوم،من کی نفس بکشم،به چه کسی فکر کنم،کی فکر نکنم،کی وقتش شده فراموشی بگیرم. همه ی آنهایی که به رویای آدم هم رحم نمی کنند و رویاهایش را می گیرند وویران شده تحویلش می دهند.همه ی آنهایی که از در ِ دوستی در می آیند و برملایت می کنندو به ریش علقه هایت میخندند و تو را با یک عالمه اندوه می گذارندت به حال خودت. همه ی آنهایی که عذرخواهی بابت ِقضاوت بی رحمانه یشان بلد نیستند و آنهایی که بغض هزار ساله می کارند توی گلویت. بیا و پشت خالی ام را پرکن. نازهای غم گرفته ی کز کرده ام را از پستوی ترسها بیرون بیار.گنجشک زخمی دلم را، به بغل بگیر تا از گرمی تنت جان بگیرد. بیا که وسط این مریضی که نمی خواهد از وجودم رخت بربندد و این وضعیت خسته کننده ی برزخی ام، به وجود نازنین تو نیاز مبرم دارم همانطور که به مردن...!!
" سودَش این است که به هیچش بفروشند چون من
هرکه با قیمت ِجان بود خریدار ِکسی ... " ( شهریار )