تو دانه پاشیدی، تو بذر کاشتی، تو مزرعه ی لَم یَزرَع ِدلم را شُخم زدی وکویر خشک قلبم را با باران احساس وعشق، از خشکی رهاندی...تو دام گذاشتی برای پرنده ی بی بال وپر آشفته و سرگردان روحم ومرا اسیر لحظه های خرسند وپر اشتیاق خوشبخت دوستت دارم کردی...
من از همان اولش هم،کاره ای نبودم...
تو بودی که به من، معنا دادی...به انتظارم معنا دادی...به دلتنگیهام معنا دادی...به گریه ها وخنده هایم معنا دادی...
من که همان آدم ِ یکه و تنهای همیشه بودم که به تنهایی بی خاصیتم عادت کرده بودم...به دوریها...به فاصله ها...به دوست داشته نشدنها...به مرکز توجه نبودنها...به بی آدمی ها...به بی کسی ها...به ذکرهای ورد ِزبانم برای تَطمئنَ القُلوبها...
تو بودی که کاسه وکوزه ی تنهایی ام را شکستی ومثل مغولها به مرزهای وجودِ بایر ِ منتظرم هجوم آوردی...
تو بودی که لایه های قلبم را غارت کردی... دلم را با مَشعَل ِ بزرگ ِ دوستت دارم به آتش کشیدی...سوختی ام ...خاکسترم کردی ...حالا من خرمشهر ِ بعد از جنگم که با هیچ سازندگی، از نو بنا نمی شوم حتی اگر خدا آزادم کند...!
" مذاکرات به پایان رسید وآخر هم
حقوق ِعاشقی ام را به رسمیت نشناخت..."