خدایا کفر نمی گویم اما دوست داشتم جای همین دیوانه ی خیابانمان باشم.همین دیوانه ی چشم روشن محله یمان که در دنیای دیگری سیر می کند؛که از عبور آدمها،هیچی حالی اش نمی شود.که گلویش با بغض بیگانه است.که دلش خالی از ترس و دلشوره و کینه ونگرانی است.که دنبال زندگی راه نمی افتد.که اهلی ِ کسی نمی شود.که فارغ از عقل واحساس است.که نمی داند دلتنگی چیست چه برسد به آنکه بفهمد چه به روزگار آدم می آورد.که نه متوجه مرگ کسی می شود نه متوجه به دنیا آمدن کسی.نه دغدغه ی آب ونان دارد نه دغدغه و واهمه ی تنهایی.همین بُرزویی که از آدمهای محله  به سرعت برق وباد فرار می کند وآنقدر توی لاک خودش سیر می کند...آنقدر بی آزار است...آنقدر آرام و بی مزاحمت است  که کسی به صرافت  نمی افتد تا سر به سرش بگذارد...دیوانگی اش را دست بگیرد ومسخره اش کند ویا بخواهد تلاش کند از محله بیرونش کند...همین دیوانه ای که هر بار می بینمش آرزو می کنم جایش باشم.نمی دانم اگر بداند حسرت ِ یک نفری ست که در حوالی اش زندگی می کند وهر بار که می بیندش به ِدیوانگی اش غبطه می خورد چه حالی می شود؟ !! نمی دانم اگر بداند وقتی چند روزی گم وگور می شود ویکهویی غیبش می زند، دلیل ِدلتنگی کسی و نگرانی وچشم گرداندن کسی می شود فرقی به احوالش می کند یانه؟! 

فقط  ای  کاش از چشمهایم بخواند چقدر در دلم آرزو می کنم که جایش باشم تا درد را،غصه را،تنهایی را زخم را،دلتنگی را،عطر علاقه را وخلاصه دنیا ومافیه هایش را نفهمم...!!