عزیز قلبم؛
تو واقعاً داری بدون من جای دیگه به حیات خودت ادامه میدی؟!

عزیزقلبم؛
به من بگو آیا خاک با تو مهربان است؟!

عزیز قلبم؛
اینجا، درون این حقیقت، هیچ چیز زیبایی وجود ندارد. درد دارم و دردم با پذیرش حقیقت بهتر نمی شود. حتی نمی خواهم چیزی را فراموش کنم یا برآن غلبه کنم یا دل به زندگی ِ بدون تو بدهم.
عزیز قلبم،
حالا مجبورم مانند درختی باشم که می‌داند باید زمستان را تاب بیاورد.

عزیز قلبم
تو آخربن برگ بودی
آخرین برگ داستان “اُ. هنری”
افتادی و مُردم